۱۳۹۰ مهر ۲۶, سه‌شنبه

3

نقاب !! نقاب است
چه نیمی از تو گریسته باشد و نیمی قهقه سر داده باشد!!
فنجان این عشق لبریز حقیقت است و تو....
روزی برای شکوفه ها بهار گیس میکنی
میدانم
همانروز به نیت دیدار تفالی میزنم به حال
میدانم در صورت گرد زمان جستجویم میکنی!!

اما خاک سردی میاورد
فاصله بسیار شده
یک سنگ و یک عمر
تا رستاخیز باید صبر کرد
تا رستاخیز
من تاک های کهنه ایی را که تقویم ریخته مینوشم و تو تارهای تقدیر را برای فردا به حساب زخم های من میگذاری

صبور باش!!
آنقدر رفتن شده ایی که بودن را فراموش می کنی گاهی!!
من ترازوی بودنم عزیز تر از جانم هیچ قصه ایی برای رفتن ندارم!!
ام.کا

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر