می نشینم روبروی انتظار و هِی این واژه های لجوج را به بازی میگیرم
به تو نگاه میکنم
به تو
به تمام آرزوهایم
به نگاه های عقیمی می اندیشم که جنینش پی یک سکوت
شیر میخورد از شعرمی نشینم روبروی انتظار و هِی این واژه های لجوج را به بازی میگیرم
به تو نگاه میکنم
به تو
به تمام آرزوهایم
به نگاه های عقیمی می اندیشم که جنینش پی یک سکوت
شیر میخورد از شعر
هیچ کَس باور نمیکند بازوانت که به بازوانم میچسبد
شب شعر میشود
و مهتاب قطره قطره لابلای نگاهان ما راهی باز میکند برای بوسه و دلداری
و باران میبارد و ما فراموش میکنیم که ساعت خیسِ بی چتری حاشا شده
که سکوت صدایمان زده
که سایه برای کوچه خنجر کشیده
و سال پِی یک لبخند تو پوست می اندازد و ثانیه وار می گریزد از لابلای حصار های عبوس عمر من
به خاطره دلخوش نیستم
به خیال پناه نمیبرم
به تو نگاه میکنم
به تو
نامم معنا میابد
نای بودن میگیرد این زندان
این زندگی
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر