۱۳۹۰ آبان ۵, پنجشنبه

72

بیا و روی لبهایم بنشین_


غزلی خواهم گفت_

سرشارم امروز از عشق _

در حالتی که هیچ چیز زیبایی این روزها پیرامونم نیست جز تو_

در اوج درگیریهایم با زندگی هستم و پر از اشوبم_

در این همهمه و سرمایی که تو هیچ سوزی از انرا تنت نه لمس میکند و نه از لبهای همیشه صبور من حتی ناله ایی میشنوی_

واز چشمانم نیز انقدر دور مانده ایی که فریادهای بی وقفه اش را نیز نمی شنوی _

تو بگو من چه کنم تو جایت برای صبوری امن است_

و بی پناهی مرا عشقت حاشا میکند_

انقدر عاشقی که یادت میرود من در چه اظطرابی با توام_

انقدر غرق عشق خویشی که فراموش کرده ایی این اوای غریب را که دور از اشیانه مانده _

براحتی محک مزن مرا با خودت در عشق اینجا که من به پای تو ایستاده ام جای هیچ تعللی نیست و من همچنان دل به مدارایی داده ام بی مداوا_

و تو برای خوابهای من قصه میخوانی و بی هراس مرا میخواهی اما یادت رفته بستر خوابهای من به تاراج غمگین ترین ناله های امروزیم رفته_


بیدارم مکن که من هیچ گاه خوابی را تجربه نکرده ام واین ارامش مرگ است که بوسه بر صورتم زده_

زندگی را که بر ما حرام کرده اند_

بگذار کنارت این اخرین التماس را عاشقانه بمیرم_

ام.کا

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر