بیا و روی لبهایم بنشین_
غزلی خواهم گفت_
سرشارم امروز از عشق _
در حالتی که هیچ چیز زیبایی این روزها پیرامونم نیست جز تو_
در اوج درگیریهایم با زندگی هستم و پر از اشوبم_
در این همهمه و سرمایی که تو هیچ سوزی از انرا تنت نه لمس میکند و نه از لبهای همیشه صبور من حتی ناله ایی میشنوی_
واز چشمانم نیز انقدر دور مانده ایی که فریادهای بی وقفه اش را نیز نمی شنوی _
تو بگو من چه کنم تو جایت برای صبوری امن است_
و بی پناهی مرا عشقت حاشا میکند_
انقدر عاشقی که یادت میرود من در چه اظطرابی با توام_
انقدر غرق عشق خویشی که فراموش کرده ایی این اوای غریب را که دور از اشیانه مانده _
براحتی محک مزن مرا با خودت در عشق اینجا که من به پای تو ایستاده ام جای هیچ تعللی نیست و من همچنان دل به مدارایی داده ام بی مداوا_
و تو برای خوابهای من قصه میخوانی و بی هراس مرا میخواهی اما یادت رفته بستر خوابهای من به تاراج غمگین ترین ناله های امروزیم رفته_
بیدارم مکن که من هیچ گاه خوابی را تجربه نکرده ام واین ارامش مرگ است که بوسه بر صورتم زده_
زندگی را که بر ما حرام کرده اند_
بگذار کنارت این اخرین التماس را عاشقانه بمیرم_
ام.کا
غزلی خواهم گفت_
سرشارم امروز از عشق _
در حالتی که هیچ چیز زیبایی این روزها پیرامونم نیست جز تو_
در اوج درگیریهایم با زندگی هستم و پر از اشوبم_
در این همهمه و سرمایی که تو هیچ سوزی از انرا تنت نه لمس میکند و نه از لبهای همیشه صبور من حتی ناله ایی میشنوی_
واز چشمانم نیز انقدر دور مانده ایی که فریادهای بی وقفه اش را نیز نمی شنوی _
تو بگو من چه کنم تو جایت برای صبوری امن است_
و بی پناهی مرا عشقت حاشا میکند_
انقدر عاشقی که یادت میرود من در چه اظطرابی با توام_
انقدر غرق عشق خویشی که فراموش کرده ایی این اوای غریب را که دور از اشیانه مانده _
براحتی محک مزن مرا با خودت در عشق اینجا که من به پای تو ایستاده ام جای هیچ تعللی نیست و من همچنان دل به مدارایی داده ام بی مداوا_
و تو برای خوابهای من قصه میخوانی و بی هراس مرا میخواهی اما یادت رفته بستر خوابهای من به تاراج غمگین ترین ناله های امروزیم رفته_
بیدارم مکن که من هیچ گاه خوابی را تجربه نکرده ام واین ارامش مرگ است که بوسه بر صورتم زده_
زندگی را که بر ما حرام کرده اند_
بگذار کنارت این اخرین التماس را عاشقانه بمیرم_
ام.کا
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر