۱۳۹۰ آبان ۵, پنجشنبه

102



هوا سرد بود

مثل یک قناری کوچک میلرزید

به آغوشم گرفتم

به جای سلام گفتم دوستت دارم

هیچ گوشه امنی در غربت نیست

واین حقیقت تلخ بود

اما فلسفه دوست داشتنش مثل حرکت جوهری ملاصدرا شکل گرفت

آرام بود و صبور و تنها

و من بیقرار و عاشق و رسوا

زمان مفهومش را انقدر ساده از دست داده بود که هیچ تعبیری برایش ندارم

بعد از آنهمه حسرت شکل گرفته بود

ترکیبی از اغوش و لبخند و گفتگو

سرش را برای خنده بالا میگرفت و من غرق میشدم در تشابه شگرفی که با جانم داشت

تمامی نیاز هایم را باخته بودم

نه گرسنگی در خاطرم بود و نه میهمان نوازی

که یک حضور

یک میعاد

میقاتی شده بود برای حج و طوافی هفتاد گونه پیرامون نقشی که در برابر چشمان ملتمسم نفس میکشید

عطر خدایی به لحظه ها میزد و طعم ناز یک خواب به چشمان من

غرورش را با خود اورده بود

ونجابت نیز

و من تنها تمامی پیرامونم را نیاز فرا گرفته بود

نیازی که تشنه ناز بود و حالا سیراب

و خدا موازی نگاهان من مست ما

سیب بود

صدا نه

سکوت بود

جدا نه

ما بود و

من نه

عشق بود و صحنه نمایشی که زندگی بود

ناگهان ندا آمد

کات

زمین تاب اینهمه عشق و زمان تاب اینهمه فراموشی ندارد

--------------------------------------------

قصه محبوبه های شب

قصه ماست

رویایی که باید برای آنها که مرا میخوانند رویا بماند تا تنها مرا بدانند

ام.کا

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر