تلخی این سیگار چاره ساز خاطرهء شیرین لبهای تو نیست_
همانند خستگی دستهایم که بر بالش شعرهای تو آرام میگیرند_
این باران دلتنگی که از اضطراب پنجره ام می چکد قاصدکان صبور اندیشه ام را زمین گیر کرده است_
نمیدانم این چه رازیست که هرچه چشمانم خیس تر به جستجوی تو میایند
دلم بیشتر شور میزند
نکند فردا بیایی و بگویی که این طفل بی پدر اندیشه همآغوشی های ناکرده ایست
که بشارت هزاران دست زمستان دیده را دارد
نکند فردا بیاید و نسیم بیاید و کف این خیابان خیس انکار کند گامهای مرا؟؟!
نکند آنقدر پا به پا کنی که ساعتت خواب برود و خوابهایت آب؟؟!
نکند فراموش کنی خویشاوندی شعرهای مرا با ماه؟؟
درد ماهی را جز حوض هیچکس نمی بیند !!
نگو که ماهی این حوض تنها تشنهء خواب بود و نالهء آب نکرد!!
که صغیر و کبیر این حیاط به ترانه چشمان من چتر برمیدارند_
ام.کا
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر