۱۳۹۰ آبان ۵, پنجشنبه

64

پيراهنت چراغ چشمك زن زرديست



من در حاشيه خطر زندگي مي كنم


وتو یکی از باکره گان اورشلیم هم که باشی مسیحت را من مدتها پیش بر بلندای نفسم میخکوب کردم به سکوت


مرا در کنار کسی منشان

ثانیه ایی بی تو بودن سی سال صبوری میطلبد

آن شراب سه ساله را با این کهنه درخت عشق محک مزن

من تمامی ثانیه های تولدت را برای تنهایی های لیلی قصه خواهم کرد

به ناز نشسته ترانه بر روی لبهای قیس

اسب سفید ارزویت در دشت سینه من شیهه میکشد

داس بردار و درو کن اینهمه ساعت هرز را از زندگیم

ام.کا

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر