مردی را میشناسم که باورهایش را میان درختان بلوط پوسانده__
کلبه ایی ساخته کنار اشفتگی برگ__
میان استرس خاک__
وخواب دیده خوشبختی را__
و گهواره ایی میان دلدادگیش اویخته__
شبها فانوسی از غزل میاویزد به درب کلبه و ترانه ایی را زیر لب به نجوا تکرار میکند:
""به کجا چنین تابان......""
دلخوش کرده به استعداد واژگانی که تنشان بوی عطر شیدایی میدهد __
دلبسته پونه هاییست که دور از جوی زمان افتاده اند__
ومعتمد تمامی پرندگانیست که به اعتماد شانه درخت به زایش زندگی نشسته اند__
گاهی که سکوت میکند قارچها در بکارت نمور پلکهایش میرویند __
تماشایش سخاوتمندانه فصول را از کنار هم میخواباند تا مبادا دلگیری زمستان لب سره ایی را بی ترانه بگذارد در اغاز بهار__
اندیشه اش حوالی رویای جنگل کنار برکه ایی که ایینه بامدادی دخترکی است که موهایش را نسیم شانه میزند و خاطراتش را در فنجان برگ تلخ و گس مینوشد پرسه میزند__
نی لبکش کوک لبهاییست که تکیه بر صورت ان دخترک زده اند و مدارایی با نفسهایش ندارند__
بارها در خنکای سحر تمشک چیده از بوته خار دار ارزو و کیک پخته برای فاخته ایی که جفتش فراموش کرده قرار های دوری را که مقصد دلدادگیشان بود__
شعر میریسد به قامت پاییز و از شیار گونه هایش قصیده غربتش همواره جاریست__
سالهاست فاصله این کومه تا ان برکه را لالایی کرده و خوانده برای مستی گوشهایی که سکوت دردهایش را نمیشنوند__
طوفان سال پیش همه چیز را برایش خاطره کرده و تنها غرورش جسارت گامهایش شده اند برای ناگفته هایی که علت لرزش لبها و خیسی گونه هایش هستند و رسوب ضخیم سکوت جا مانده بر لبهایش__
و دائما چون دیوانگان با خود زمزمه میکند:
""""بگذریم""""
اما این فرمان شاید زمین بی عاطفه را زیر گامهایش سست کند اما نه زمان میگذرد و نه شاپرکی به باور این واژه پیله اش را ترک میکند__
پاییز است موسم عبور ابرهای بارداری که از غربت دریا گله مندند__
مرد کومه ء من اسرار ازل را اموخته و لبهایش ممهور به زیبنده ترین اشکهاست__
"""بگذار این ساعات حرام بگذرد"""
ام.کا
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر