۱۳۹۰ آبان ۵, پنجشنبه

ur


مردی را میشناسم که باورهایش را میان درختان بلوط پوسانده__

کلبه ایی ساخته کنار اشفتگی برگ__

میان استرس خاک__

وخواب دیده خوشبختی را__

و گهواره ایی میان دلدادگیش اویخته__

شبها فانوسی از غزل میاویزد به درب کلبه و ترانه ایی را زیر لب به نجوا تکرار میکند:

""به کجا چنین تابان......""

دلخوش کرده به استعداد واژگانی که تنشان بوی عطر شیدایی میدهد __

دلبسته پونه هاییست که دور از جوی زمان افتاده اند__

ومعتمد تمامی پرندگانیست که به اعتماد شانه درخت به زایش زندگی نشسته اند__

گاهی که سکوت میکند قارچها در بکارت نمور پلکهایش میرویند __

تماشایش سخاوتمندانه فصول را از کنار هم میخواباند تا مبادا دلگیری زمستان لب سره ایی را بی ترانه بگذارد در اغاز بهار__

اندیشه اش حوالی رویای جنگل کنار برکه ایی که ایینه بامدادی دخترکی است که موهایش را نسیم شانه میزند و خاطراتش را در فنجان برگ تلخ و گس مینوشد پرسه میزند__

نی لبکش کوک لبهاییست که تکیه بر صورت ان دخترک زده اند و مدارایی با نفسهایش ندارند__

بارها در خنکای سحر تمشک چیده از بوته خار دار ارزو و کیک پخته برای فاخته ایی که جفتش فراموش کرده قرار های دوری را که مقصد دلدادگیشان بود__

شعر میریسد به قامت پاییز و از شیار گونه هایش قصیده غربتش همواره جاریست__

سالهاست فاصله این کومه تا ان برکه را لالایی کرده و خوانده برای مستی گوشهایی که سکوت دردهایش را نمیشنوند__

طوفان سال پیش همه چیز را برایش خاطره کرده و تنها غرورش جسارت گامهایش شده اند برای ناگفته هایی که علت لرزش لبها و خیسی گونه هایش هستند و رسوب ضخیم سکوت جا مانده بر لبهایش__

و دائما چون دیوانگان با خود زمزمه میکند:

""""بگذریم""""

اما این فرمان شاید زمین بی عاطفه را زیر گامهایش سست کند اما نه زمان میگذرد و نه شاپرکی به باور این واژه پیله اش را ترک میکند__

پاییز است موسم عبور ابرهای بارداری که از غربت دریا گله مندند__

مرد کومه ء من اسرار ازل را اموخته و لبهایش ممهور به زیبنده ترین اشکهاست__

"""بگذار این ساعات حرام بگذرد"""

ام.کا

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر