۱۳۹۰ آبان ۵, پنجشنبه

125

ابتدای نگاهان تو انتهای شیوع باران است_
پاییز رسید و تو هنوز خزان مرا به تماشا نشسته ایی_

دلم برای خانه امان تنگ شده_
کودکیم سوار بر دوچرخه ایی هنوز میگردد حصار ان خانه زیبا را_
من پای ان چنار شعرهایم متولد شد_
کنار استرس خاک_
نگاهان ان کودک دور از من هنوز کلام اضطراب را میشناسد_
بوی چادر نماز مادرم صمیمیت نابیست که عطر خدا دارد_
سفر طعم دوری نداشت_
جا مانده است سرم روی زانوی تو_
کاش تب میکردم همه زندگی را و تو پاشویه ام میکردی به شعر _
به شراب _
به خاطره_
به لبخند_
حرام شد اینهمه سال تنها برای اینکه حرام بود نوشیدن نگاه تو؟؟؟
انصاف نیست_
که من باخته باشم تو و عمرو زمان را
و تو برده باشی _
من و جوانی و هوس را_
ام.کا

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر