به ملاقاتم آمده باران_
گرچه گفتگو از پشت شیشه این پنجره بسته بود-
اما رگباری از واژه بهم بخشیدیم_
راستش را بخواهی از دلتنگی این ابر منهم به دوری خودمان گریستم_
او بغضش را به دل ناودانهای این شهر ریخت و من به دل دفتر_
جای تو خالی لبی تَر کردیم از هق هق های بی نصیب _
حالا او به پشت رنگین کمان خزیده و من به خیال تو _
ام.کا
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر