بد خط بود خط لرزانی که رقم خورد
اما طبق قانون بیقراری روحی بود که در قلب پاییز یاد گرفت بودن را
قصهء گناه و قیامت را خودم در جهنم سینه ام از نو نوشته ام
سوخت !!
دلم!
جگرم!
دستم!
تو تکفیرم نکن!
کسی که باید تازیانه میزد!
ردّ تایید اشتباهش را پشت کمرم مرهم نهاد!
خیس اشک و اشتیاقم به همین باران قسّم!
من که گفته بودم جای هیچ عبوری دیگر بر تن احساسم نمانده!
نگفته بودم؟!
خزان مده این آخرین برگ وامانده بر لبِ شاخه را!
بیا و شفیع این قیامتی باش که در محشر سینه ام بپاست!
بیا و رَد کن این تنهایی را از صراط لغزان تقدیر!
که من احرام سپید بر تن واژه هایم کرده ام!
بیا و باور کن از دل این شَکِ تلخ چه یقین مَلسی روییده!
ام.کا
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر