دل شب غوغایی دارد با من و این سکوتی که نشانه رفته خیال تو را
قدّ دنیایی ابر دارد این نگاه
بیا کنار من و این تنهایی که نام تورا از بهر میکند بنشین
ببین صبر این انتظار هم تمام شده
مرحم دستانت را تنم
روحم
تنهاییم
صدا میکند
برای من شعری از نگاهانت کافیست
تا شیرین تر از غزل
غلیظ کند علت بودن تنی را که انتظار شرمنده امتداد نگاهانش شد در دل این کوچه
به دندان گرفتم دلم را پیش مردمی که تهمت کالای خوش نرخ زبانشان بود
خریدم هر حرفی را به ناز نگاهت و نیاز این دل در به در
میدانم که میدانی جز یک بوسه تو هیچ خاطره ایی را ماه برای شنفت مهتابی که پشت ابر حاشای زندگی مانده ندارد
یک تکه از نفسم فرو میرود در یک لبخند تو بر اطلسی و میخک
و حسودی میکند چشمانم به خطی از تو که من نبودم و نوشتی
به خط سرخ لبخندی که حتی بی واژه بر دیوار امروز نگاشتی
گوش کن شعر نمیگویم تا بر قامت هزار اما و اگر نقد شود
یک تماشا از تو را آوردم و قیامتی شد از چرایی هایی که نمیدانند به چه حالی با هم بر لب مهتاب و دشت خندیدیم
تفسیرمان کردند که حرام بود بوسیدنت
و من همه ء این نگاهان شور را به بارانی
یا تگرگی
یا نمیدانم برق و رعد روزی که گرفتار شدم تعبیر کردم به هبوطی که تنها شایستهء این روح پاییزی بود و هیچ اشکی بدرقه امان نکرد
خودم قد همه ء ابرها و عابرانش گریستم
غصه نخور میراث لبهای شور
خود عشق بودی و هیچ یهودایی تورا حتی به قداست صلیب هم نمیتواند از من بستاند
که من میدانم و عشق
که بهار پس از بوسه ایی از تو رمق داد به این بودن برگوارهء تقویم
من از دل این اووج به انتظار آن روز زیبا رستاخیز ساخته ام
به بلندای بغض
به قواره تنم
به به قداست نامت
مسعود ........
بیست و هشتم ژوئن / 2011
تنها روزی که برای دلم تاریخ تولد گرفتم ♥
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر