چه سرد شده بستر پهنه کرده بر ایوان برای خوابهای گرمی که از کودکی با خود به امروز کشانیدم_
چه ستایش میکند اسمان از ماه وقتی بغضی نیست تا ابری معنا گردد_
چه زیباست مرگ وقتی همه راهها پیش از رسیدن به تو راه را گم میکنند_
چه وحشتناک است زندگی انهنگام که خورشید برای سوزاندن خرمن گندمی طلوع میکند_
یک بار قصه درست گفتن بهتر از هزاران غصه ءغلطیست که در آن اگر دستی در امتداد خواهشی پیش رفت از بهشت محروم میگردد_
میخواهم خدایم را خودم بسازم متناسب با تمامی نیازهایم نه ان خدایی که تمامی نیازهای مرا متناسب با حکمت خویش میسازد_
میخواهم کفر بگویم وقتی هر گلویی متهم به بوسه های کشیده بر طناب سپید میشود_
میخواهم خدایم را به رنگ امیزشی جنسی بکشم تا شاید یکبار هم که شد طعم فرزند گرسنه ایی را که به چشمان پدر زل میزند چشیده باشد_
میخواهم پیامبرم بی مسجد و کنشت و کلیسا و کعبه از بلندای تن یک زن امت خویش را بخود بخواند_
چرا با خویش بیگانه اییم برای نگاه اشنایی که هرگز نمیشناسیم_
میخاهم برای یک بار از کهنسالگی من مادرم بند قنداقم را ببندد تا به او برای یک محبتش خنده ایی قابل و لایغ به چشمانش ببخشم_
میخواهم فقر را به دست اغنیا سپارم تا از گرسنگی نگاهان مظلومی که تنها اشتباهشان اندکی عرض جغرافیاییست که به تقدیر غلط و بد خطی نگاشته شده حتی یک لقمه را بی اشک مخورند_
میخواهم نباشم برای بودنی همیشگی و یا باشم برای عدمی پیوسته و بی پوسته و اشکار_
میخواهم خدارا در دل ان زن فاحشه ایی بگذارم که اغوشش اندازه تحمل اشکیست که از چشمان فرزندنش سرازیر است_
میخواهم با خدا نماز بخوانم روزی هفده مرتبه و جریمه نمازهای قضایمان را عبودیتی قرار دهیم هم قد بندگی یک خواب سحرگاهی_
میخواهم خدا را پیش از انفجار بمب اتمی در هیروشیما در کنار گهواره ان طفلی که اندیشه اش به وسعت یک سبد هم نیست بنشانم تا ببینم چه حد با مرگ بازی میکند_
میخواهم خدا را به روزه سکوت بخوانم تا شاید دیگر پیامبری نفرستاد برای واژه گانی که به یک قرن نرسیده میپوساند ذهن را و میخشکاند عاطفه را تا ببینم چند میگیرد تا بمبی را به کمرش ببندد و کفر را نابود سازد_
میخواهم سئوال کنم از خدا بی هراس و بی تردید تا ببینم دیگر چه کسی مبعوث میشود از کنار درخت و یا زنده میماند در سبدی که راه کاخ را بهتر میشناسد تا خانه فقر را_
میخواهم مسلمانی باشم بدون محمد و مسیحی بدون مریم و کلیمی بدون تکلم کننده ایی با خدا تا انگاه باور کنم خدا باز هم معجزه خواهد کرد یانه_
میخواهم شبی خدارا میهمان لحظه ایی وسوسه کنم تا شاهد عمری امیزش حلال باشید با تن هر گناهی _
میخواهم خدارا میهمان لحظه ایی از نگاهان شهوانی یک زن و خواهشش برای خوابیدن بر روی یک برگ سیب کنم تا ببینین که ادم از نسل ما بود که تنها یک سیب را پیشکش خواهش خویش کرد اما خدا درختان سیب را به طوفان خواسته هایش خواهد کند_
میخواهم برای یک لحظه هم که شده خدا خواب ببیند که در میان ما زندگی میکند با شریعت خویش تا دریابد کابوسی که به نام زندگی به ما بخشیده تا چه حد درخور شکرانه است_
میخواهم خدا را بمیرانم برای رفتن به بهشت مگر خدا چه گناهی مرتکب شده که این جنت پر از زیبایی را از خودش دریغ کرده است_
حالا دیگر خدا مرده است و در بهشت خویش به شادمانی بسر میبرد _
زمین را سهم شمایان کرده است بیایید از امروز به دور از هر هراسی به گرسنگی و فقزر و بیماری و کج اندیشی و دردهای بی درمانمان برسیم تا خدای جدیدی هبوط نکرده است و مارا به وعده بهشتی که در اسمان است از جهنمی که در ان هستیم غافل نکند که دیگر زمان ماضی را برای صرف بندگیم بکار خواهم برد _
واین کفر همه ایمان من است که تبعید را به هبوط معنا کردن از زمینی اشنا و صمیمی به زمانی سرد و تا شاید روزی باور کنیم که ادم شده ایم و دیگر حوارا نه به سیبی بفروشیم و نه به هر سین معاوضه کنیم بگذاریم عشق خودش بگوید ویار چه کرده نه انکه قصه ها برای میوه ایی بسرایم که در ان ادم را به ویار تن حوا کشانیده است انهم نه به علت لذت که به هبوط از حضیض به ذلت
ام.کا
چه ستایش میکند اسمان از ماه وقتی بغضی نیست تا ابری معنا گردد_
چه زیباست مرگ وقتی همه راهها پیش از رسیدن به تو راه را گم میکنند_
چه وحشتناک است زندگی انهنگام که خورشید برای سوزاندن خرمن گندمی طلوع میکند_
یک بار قصه درست گفتن بهتر از هزاران غصه ءغلطیست که در آن اگر دستی در امتداد خواهشی پیش رفت از بهشت محروم میگردد_
میخواهم خدایم را خودم بسازم متناسب با تمامی نیازهایم نه ان خدایی که تمامی نیازهای مرا متناسب با حکمت خویش میسازد_
میخواهم کفر بگویم وقتی هر گلویی متهم به بوسه های کشیده بر طناب سپید میشود_
میخواهم خدایم را به رنگ امیزشی جنسی بکشم تا شاید یکبار هم که شد طعم فرزند گرسنه ایی را که به چشمان پدر زل میزند چشیده باشد_
میخواهم پیامبرم بی مسجد و کنشت و کلیسا و کعبه از بلندای تن یک زن امت خویش را بخود بخواند_
چرا با خویش بیگانه اییم برای نگاه اشنایی که هرگز نمیشناسیم_
میخاهم برای یک بار از کهنسالگی من مادرم بند قنداقم را ببندد تا به او برای یک محبتش خنده ایی قابل و لایغ به چشمانش ببخشم_
میخواهم فقر را به دست اغنیا سپارم تا از گرسنگی نگاهان مظلومی که تنها اشتباهشان اندکی عرض جغرافیاییست که به تقدیر غلط و بد خطی نگاشته شده حتی یک لقمه را بی اشک مخورند_
میخواهم نباشم برای بودنی همیشگی و یا باشم برای عدمی پیوسته و بی پوسته و اشکار_
میخواهم خدارا در دل ان زن فاحشه ایی بگذارم که اغوشش اندازه تحمل اشکیست که از چشمان فرزندنش سرازیر است_
میخواهم با خدا نماز بخوانم روزی هفده مرتبه و جریمه نمازهای قضایمان را عبودیتی قرار دهیم هم قد بندگی یک خواب سحرگاهی_
میخواهم خدا را پیش از انفجار بمب اتمی در هیروشیما در کنار گهواره ان طفلی که اندیشه اش به وسعت یک سبد هم نیست بنشانم تا ببینم چه حد با مرگ بازی میکند_
میخواهم خدا را به روزه سکوت بخوانم تا شاید دیگر پیامبری نفرستاد برای واژه گانی که به یک قرن نرسیده میپوساند ذهن را و میخشکاند عاطفه را تا ببینم چند میگیرد تا بمبی را به کمرش ببندد و کفر را نابود سازد_
میخواهم سئوال کنم از خدا بی هراس و بی تردید تا ببینم دیگر چه کسی مبعوث میشود از کنار درخت و یا زنده میماند در سبدی که راه کاخ را بهتر میشناسد تا خانه فقر را_
میخواهم مسلمانی باشم بدون محمد و مسیحی بدون مریم و کلیمی بدون تکلم کننده ایی با خدا تا انگاه باور کنم خدا باز هم معجزه خواهد کرد یانه_
میخواهم شبی خدارا میهمان لحظه ایی وسوسه کنم تا شاهد عمری امیزش حلال باشید با تن هر گناهی _
میخواهم خدارا میهمان لحظه ایی از نگاهان شهوانی یک زن و خواهشش برای خوابیدن بر روی یک برگ سیب کنم تا ببینین که ادم از نسل ما بود که تنها یک سیب را پیشکش خواهش خویش کرد اما خدا درختان سیب را به طوفان خواسته هایش خواهد کند_
میخواهم برای یک لحظه هم که شده خدا خواب ببیند که در میان ما زندگی میکند با شریعت خویش تا دریابد کابوسی که به نام زندگی به ما بخشیده تا چه حد درخور شکرانه است_
میخواهم خدا را بمیرانم برای رفتن به بهشت مگر خدا چه گناهی مرتکب شده که این جنت پر از زیبایی را از خودش دریغ کرده است_
حالا دیگر خدا مرده است و در بهشت خویش به شادمانی بسر میبرد _
زمین را سهم شمایان کرده است بیایید از امروز به دور از هر هراسی به گرسنگی و فقزر و بیماری و کج اندیشی و دردهای بی درمانمان برسیم تا خدای جدیدی هبوط نکرده است و مارا به وعده بهشتی که در اسمان است از جهنمی که در ان هستیم غافل نکند که دیگر زمان ماضی را برای صرف بندگیم بکار خواهم برد _
واین کفر همه ایمان من است که تبعید را به هبوط معنا کردن از زمینی اشنا و صمیمی به زمانی سرد و تا شاید روزی باور کنیم که ادم شده ایم و دیگر حوارا نه به سیبی بفروشیم و نه به هر سین معاوضه کنیم بگذاریم عشق خودش بگوید ویار چه کرده نه انکه قصه ها برای میوه ایی بسرایم که در ان ادم را به ویار تن حوا کشانیده است انهم نه به علت لذت که به هبوط از حضیض به ذلت
ام.کا
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر