۱۳۹۰ مهر ۲۷, چهارشنبه

7

من اظطراب را وقتی ذراتش در هوا تاب میخورد دیده ام
بلعیدن استرس را از کودکی آموخته ام
وقتی همه جا آبی و سرد بود
بچه که بودم از غروب میترسیدم
هیچ قرابتی با شب نداشتم
دلم برای بوسه های گرم آفتاب تنگ می شُد
آن کوچهء عریض 
شاهد ناب ترین شیطنت های من بود
گرچه سالها بعد وقتی میخواستم کوچه را به فرزندانم نشان دهم 
آن کوچه باریک شده بود
آنقدر که فضا برای خاطراتم کم میامد
بسیاری از حادثه ها گُم شده بودند
همانطور که بسیاری از همسایه ها
تمامی ابعاد خاطراتم دست خورده بودند
جز خانهء ان دخترک ناز و زیبایی که برای من شناسنامهء عاشقی گرفت
تنها کسی که نامش را فراموش کرده ام
و هیچگاه راز این فراموشی را نیافتم
اما بسیاری از باید ها و نباید های چندش آور زندگیم شگل گرفت
حِس زیبایی که به گمانِ پیره زن نماز خوان همسایهء مان گناه نام گرفت و در ذائقهء گناه آلودی که همه روسپی میخواندنش عشقی پاک و دوستداشتنی
گاهی ما میهمان اخم های این بودیم و گاهی میهمان خانهء آن
یکی با هزار مسئله مقیاسمان میکرد
و دیگری بی هیچ مسئله و مقیاسی تماشایمان
و عشق در من طرحی از این دو

"زیبا ترین طعم گناه آلود"

وبدینگونه من هبوط کردم 
به ناروا ترین شکل بودن
"تهمتی بنام زندگی"

مسعود

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر