کودکیهای من!!
این راه آشنایی که هنوز در من نبض میزند!
جایی که ماهیهایش
هوایش
کوهها و درختانش بازی های مرا خوب به خاطر دارند!
روزی اینجا تمام آرزوی من بود!
پیش از رسیدن به اینجا ساعت نمی چرخید!
اما وقتی میرسیدم زمان به سرعت به نفس نفس می افتاد!
دلواپسی های مادرم!!
در این خاک هنوززززززززز مرا به نام میخواند!
دلتنگ تو ام ای سرزمین مهربان و دوست داشتنی!
دلتنگ شبهای پر ستاره ات که با ترنم جیر جیرکان درختی گهواره رویاهایم چه زیبا مرا می ربود!
صدای رودخانه ات و آن جوی صمیمی و آشنا!!!!!!!!
که دستان پُر مهر مادر بزرگم را به خاطر سپرده!!
رویا های من به لحجه ناب این سرزمین با من گفتگو میکنند!!
مسعود

هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر