من تو را
نه در هیاهو که با سکوت
نه بر صحنه ی نمایش دلبرکانه
که پشت پرده ی چشمان حسود
نه بر لب سرخ صورت
که بر تن سفید کاغذ
من تو را نه در فریاد
که شکیبانه
دوست می دارم
دور می ایستم که باری بر شانه ات نباشم
به اشاره ای
سبک تر از بادبادک
رها شدم در هوایت ... یادت هست؟
بند بند دلم به انگشت باور تو گره خورده
بادبادک احساسم رها
آری اری
من تو را این چنین دوست می دارم
در اشک چشمانم تر و تازه ات کردم
نه بر بند رخت چشم همسایگان حسود ،خشک و افتاده
من تو را در واژه هایم پروراندم
نطفه ی مهرت را مادرانه
پشت حرارت لب هایم گرم کردم
تا زاده شود در کام من
عشق..........
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر