۱۳۹۰ آبان ۵, پنجشنبه

91

من از تمامی لحظاتی که بی تو میگذرد کینه دارم__

برای تو دلم شور میزند و نگاهانم چونان عکسی قدیمی و رنگ و رفته ایی در قاب صورتم ثابت به شب و پنجره مانده__

برای تو نه برای تمامی زمانهای بی من بودنت تلخ و شور شده مینویسد تماشایم__

برای تو تا من برای تو با من شعری امن بنام جاده سروده ام__

دل این اسمان نمور را بوی نا و رطوبت گرفته__

و این میراث ابر است که به دست دریا خواهد رسید__

قصد دارم ترانه ایی بنام رود از دل واژه های کوه بسرایم تا اولین بوسه __

تا اولین نفس__

تا اولین دیدار__

ساز گامهایت را میطلبم خوب من تا زیبا ترین اهنگ تقدیرم را در حافظه گوشهایم و نگرانی چشمهایم ضبط کنم__

در همهمه بی هویتی واژه که با شتاب کوچه و امتداد تمامی حصارهای کلام هیچ انتهایی در تصور گلها نمیرویاند من اینگونه با خود کنار امده ام که دور مانده از این قافله اتهام و شکیم__

مدارا کن با دسته چوبین تبر که از جنس همان درختیست که نام من و تو را خوب به خاطر سپرده__

و یادت باشد شب که اغاز شد اگر چه میدانم درد مند و خسته ایی اما کفشهایت را به غروب بسپار و با پاهایی که برهنگی را به گوش برگهای افتاده میخوانند به خوابهایم بیا شاید راهی برای روشن کردن امید در بیداری یافتیم__

بیا که انتظار در دستان من یخ زده است اما نفسی باقیست__

ام.کا

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر