به خیابان که میروم شاعر تَرَم!
غزل میچکد از رسیدن و سپید میشوند همه!
حریص رفتنمی و حدیث وداع!
میروم
میروم
دور میشوم
دور
تمامی ندارد رفتن!
وقتی مقصود جا مانده باشد!!
زمانی فکر میکردم کَسی میاید که لحجهء ناب انسانیت را بهانهء دست رَد نمی کند!
کَسی که آشنای پاک ترین بچه گیهاست!
آرام باش و گوش کن!
صدای گامهایم را تنها ما میشنویم
گِله از بوسه های ناکرده را در چمدانم میگذاری و من درمیابم بهترین فعل کدام است!
گوشهء ناخن هایم را به دندان میگیرم تا یادم بماند هیچگاه کفشهایم را به رسیدن نسپارم و محکم در آغوش بدرقه گذارم
آرام باش و گوش کن
ببین چه آرام شَک کرده ام به خودم
دیشب دیر وقت بود و هیچ چراغی سبز نبود
اما چراغهای ممتد قرمز معنای رفتن میداد
پاییز بود و من و برگهایی که دستشان از دست شاخه جدا میشد!
میدانی؟!
شاخه حق داشت!
برف که بیاید هر چه بی برگ تر سَبُک تر میشود به بهار رسید!
مسعود
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر