مینویسم از تو که جنین عشق در سرت میمکد تمامی خون فاصله را
میخوانند و لب میگزند که ای وای قلم را نطفهء حرام اندیشه تسخیر کرده
خوف مکن
من در بیراهه ترین آوا خودم را یافتم
وقتی که باران تمام بغض دریا نبود
من میان چشم همهء آنها که رقاصهء قضاوت دیگران بودند
خیس اشک رقصیدم با تو
هِی نگاه میکردم به زمین و زاویهء بارشم با تمام ابر یکی بود
من گناه کار ترین عاشق عالم را میشناسم
آدم بود
که فلسفهء خود را برتر از منطق خشک خدا یافت
اما فرزندانش دل به میراث ناب پدر نمیدهند
حاشا را تن پوش روزهایشان کرده اند و خیال حرام زادهء شان را شبیه ترش رویی آیینه هایشان ساخته اند
بگذار آنقدر عشق سقط جنین کنند در پستوی حاشا تا سقط شوند
من زیر باران میبرم عشقم را و تطهیر میکنم لبهایم را که نادانسته بوسه بر ساقهء هوس نگاشته
خوشنودم که گناه کرده ام تا در بهشت ارزوی دیگران نباشم
چه لذتی دارد به یک بوسه و بستر تو کافر تمام خدایان تراشیده شده از اداب دیگران باشی
ام.کا
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر