۱۳۹۰ آبان ۵, پنجشنبه

52



طلسم شده این قفل و صدای کلون به یغما نشسته ساق های خسته آمدن را_

خوب گوش کن!!!

برای شنیدن درهء اما بود و برای رسیدن سقوط تلخ اگر_


بگذریم شیون این دل روضهء سکوت بسیار کشیده_

پرده و پله و پنجره را هم که بتکانی غبار این بی انصافی اشک باوری نمیاورد جز سرفه های خشک خود بینی_

انگار رسم چشمان من با شیوهء گامهای آسمان یکیست 

اگر این شیشه پا در میانی نمیکرد رسوا نمیشدم_

حال تو برای دخترکان خسته همسایه شعر و شربت بریز و من هم برای این دالان بی انتها شور و شراب_

مسعود



هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر