۱۳۹۰ مهر ۲۷, چهارشنبه

10

نعش خورشید که روی دستِ قله میماند
ماه رقص مرگ میکند
سایه ها رنگ زندگی میگیرند
تیره که میشود شب قلبم تیر میکشد
دستم ذوق میکند در انعکاس خاطره لبهایت
من سئوالی میشوم که پاسخش هر چه هست ظلمت نیست!!
چون هست هایی نباید!
مشروط میشود آیینه به طبسم بی فروغ چراغ
صلیب مسمومیست دوریت
که نیش چهار میخش شاعرم میکند
ام.کا

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر