۱۳۹۰ آبان ۵, پنجشنبه

88


خیالم را از اسمان و دستم را از هر تمنایی کنده ام و به گونه های تو سپرده ام تا شاید لبخندی سکون و سکوت دستانم را و ارامش و امنیت گم شده ام را به من باز گرداند__

با تو تمامی هراسم را جا میگذارم در دل تنهایی هایم و به ترانه و شعر خیالت را میسرایم به دفتری که دست ایام هیچگاه تورقش نکرد__

دستانت را به من بسپار تا تمامی خورشید مهرم را به غربتی که دستانت را ترسانده ببخشم__

با تو هر خیالی زندگی و هر رویایی سرنوشت نا نوشته و نا خوانده ء من است __

که قداست عشق را با تو یافتم- همان حرمی که تا پیش از تو گم شده بود در بی اعتمادی نگاهانی که دوستت دارم زمزمه میکردند__


ایینه تورا گوشزد چشمانم میکند و من درمیابم مقیاس عاشقیم را در صداقت این لحجه صمیمی و اشنا__

کاش بودی تا دل گرم تر از روزهای رفته قدم میزدم تقدیر بازیافت شده ایی را که محصول تردید های من بود از ساعتی که هیچ طبسمی در ان شکوفه نمی کند__

اری

گونه هایت را بمن ببخش برای تلاوت عشق و طراوت شبنمی که از واژگان چشمهایت تراویده__

چرا که دستهای من افریده شده اند برای نوشتن و نوازش تو

ام.کا

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر