ببین دیگر دستم نمیلرزد چرا که باور کرده اند دستان تورا__
چشمهایم پرسه نمی زنند به دنبال هیچ نگاهی چرا که یافته ام نگاهانت را__
ببین لبهایی که اشک را در حافظه اشان ثبت کرده بودند ترانه سرا شده اند در التماس لبهاس تو__
وگونه هایم به رنگ شرمی گشته اند که از پس تکرار نام تو بر انها نقش بسته__
اندیشه ام قصیده حضورت را و دلم غزل عشقت را و تنم رباعی چشمانت را و احساسم دوبیتی لبهایت را مدام میسرایند__
صبور شده شیطانی در من به لبخندی از تو__
مطبوعیت صدایت قهوه داغ تماشایت را تعارف سرمای پیرامونم میکند__
برای شعرهایم دستکشی در خور شاءن دستهایم بباف زیرا که حریر میریسند این دستان به معجزه حسی که تو در سینه ام کاشتی__
تنهایی گوشه اطاقم کز کرده و به نظاره نشسته شبیخون اندام تورا محاط بر فضای اساطیری پیرامون من که محبوبه های شب را به طبسمی سرخ و شمعدانی را به رقص واژه هایم کشانده__
مهتاب دیگر با شعرهای من میرقصد بر لبهای حوضی که عطر کودکیهایم را بی دریغ پیشکش ماهیهای عاشقی میکند که ته مانده چشمان مرا بوسیده اند__
و سکوت__
سکوت ارغوانیم چنگ مینوازد به سرانگشت تدبیر تو در تغییر ذائقه تقدیری که شوم بود و شور و نمور __
تکان نمیخورم از تقاطع نگاهانت با صورت و ساعتم تا بار بیاندازی شالی برای شبهای زمستانی این پنجره درگیر با ایینه ایی که تمامی مرا بی تکلم نشانم داده اند__
آری سرد بود زمان و جغرافیایی که مرا باور کرده و انعکاس قطبی ترین ستاره اقبال من نشسته بر امتداد راهی که از پایان اغاز شد و تمامی علائم رو به پایانی دیگر داشت__
ومن در بطن اعتمادم به عشق و اینکه کاری خواهد شد تو را یافتم__
برهنه و خیس میان گندمزار وسوسه چیدم تمامی دانه های حرامی را که از من دریغ گشته بودند__
خانه ات بعید بود و میثاق من مزید __
سوگند یاد کردم که بشکنم قسمی را که تو را برای تمنای من علامت ممنوع زده بود__
وشکستم قفل زندان عرف را به عرفان عشق که چه سخت است توجیه مقدر بر شناسنامه ایی که هیچ دلی را نمیلرزاند مگر دستی را که به سنگسار هزاران تهمت ناروا بلند گشته __
و امروز کنار تو ایستاده ام اویخته بر صلیب و خودم را به چهار میخ کشیده ام تا تو بیایی و مرا بشارت زندگی دهی__
تعمیدم بده به غزل و بشوی مرا در بستری که تبهایم را به من گوشزد کرده اند به شراب__
ازادم کن از هراس تبرهایی که از تن من جدا گشته اند و برای جهنم جدایی هیزم میطلبند__
زیبای من میشنوی غربتم را ؟؟؟__
بیا تا رخوت ببخشیم به سیگارهایی که مرا به شمارش لحظات جدایی نشانده اند__
گوش کن میخواهم اخرین دفاعم را در برابر دادگاه زندگی و شهودی که مارا میخوانند انجام دهم بگذار بدانند تنها سه پله مانده تا طنابی که بی تو بدون به گردنم خواهد اویخت که ما بیگناه بودیم و برای یاد بود هبوط عشقبازی کردیم در ممنوع ترین حالت و مطرود ترین اشتباهی که جز تقدیر مستمسکی بر ان نیست__
دوستت دارم به زیبا ترین شیوه ایی که بی نیاز از هر جنونی مجنونم کرد__
ام.کا
چشمهایم پرسه نمی زنند به دنبال هیچ نگاهی چرا که یافته ام نگاهانت را__
ببین لبهایی که اشک را در حافظه اشان ثبت کرده بودند ترانه سرا شده اند در التماس لبهاس تو__
وگونه هایم به رنگ شرمی گشته اند که از پس تکرار نام تو بر انها نقش بسته__
اندیشه ام قصیده حضورت را و دلم غزل عشقت را و تنم رباعی چشمانت را و احساسم دوبیتی لبهایت را مدام میسرایند__
صبور شده شیطانی در من به لبخندی از تو__
مطبوعیت صدایت قهوه داغ تماشایت را تعارف سرمای پیرامونم میکند__
برای شعرهایم دستکشی در خور شاءن دستهایم بباف زیرا که حریر میریسند این دستان به معجزه حسی که تو در سینه ام کاشتی__
تنهایی گوشه اطاقم کز کرده و به نظاره نشسته شبیخون اندام تورا محاط بر فضای اساطیری پیرامون من که محبوبه های شب را به طبسمی سرخ و شمعدانی را به رقص واژه هایم کشانده__
مهتاب دیگر با شعرهای من میرقصد بر لبهای حوضی که عطر کودکیهایم را بی دریغ پیشکش ماهیهای عاشقی میکند که ته مانده چشمان مرا بوسیده اند__
و سکوت__
سکوت ارغوانیم چنگ مینوازد به سرانگشت تدبیر تو در تغییر ذائقه تقدیری که شوم بود و شور و نمور __
تکان نمیخورم از تقاطع نگاهانت با صورت و ساعتم تا بار بیاندازی شالی برای شبهای زمستانی این پنجره درگیر با ایینه ایی که تمامی مرا بی تکلم نشانم داده اند__
آری سرد بود زمان و جغرافیایی که مرا باور کرده و انعکاس قطبی ترین ستاره اقبال من نشسته بر امتداد راهی که از پایان اغاز شد و تمامی علائم رو به پایانی دیگر داشت__
ومن در بطن اعتمادم به عشق و اینکه کاری خواهد شد تو را یافتم__
برهنه و خیس میان گندمزار وسوسه چیدم تمامی دانه های حرامی را که از من دریغ گشته بودند__
خانه ات بعید بود و میثاق من مزید __
سوگند یاد کردم که بشکنم قسمی را که تو را برای تمنای من علامت ممنوع زده بود__
وشکستم قفل زندان عرف را به عرفان عشق که چه سخت است توجیه مقدر بر شناسنامه ایی که هیچ دلی را نمیلرزاند مگر دستی را که به سنگسار هزاران تهمت ناروا بلند گشته __
و امروز کنار تو ایستاده ام اویخته بر صلیب و خودم را به چهار میخ کشیده ام تا تو بیایی و مرا بشارت زندگی دهی__
تعمیدم بده به غزل و بشوی مرا در بستری که تبهایم را به من گوشزد کرده اند به شراب__
ازادم کن از هراس تبرهایی که از تن من جدا گشته اند و برای جهنم جدایی هیزم میطلبند__
زیبای من میشنوی غربتم را ؟؟؟__
بیا تا رخوت ببخشیم به سیگارهایی که مرا به شمارش لحظات جدایی نشانده اند__
گوش کن میخواهم اخرین دفاعم را در برابر دادگاه زندگی و شهودی که مارا میخوانند انجام دهم بگذار بدانند تنها سه پله مانده تا طنابی که بی تو بدون به گردنم خواهد اویخت که ما بیگناه بودیم و برای یاد بود هبوط عشقبازی کردیم در ممنوع ترین حالت و مطرود ترین اشتباهی که جز تقدیر مستمسکی بر ان نیست__
دوستت دارم به زیبا ترین شیوه ایی که بی نیاز از هر جنونی مجنونم کرد__
ام.کا
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر