ای کاش مرا سرنوشتی دیگر می سرودی_
نه اینگونه رنج اور تر از اسمان یائسه_
تو خود در سرودت زخمهای خویش را در من پنهان می کردی_
هم به از این نبود که قلم را شکسته می طلبیدی تا بر حس تملک خویش فائق میامدی؟
من عشق را رها تر از این شیوه میخواستم_
حلال و مقدس_
ای محزون قصائد افتاب_
تا بوده است روشنی به تیرگی گراییده و زاغ به بیشه نمناک_
جایی که شرافت را میکشند من چگونه می توانم از بکارت بهار برای سالی که نیامده قصه بگویم_
اکنون از قلم و خراب تو خواهم گریخت_
چرا که در خاک سوخته خاک شور نیلوفر نمیروید_
چه بسیارند که خود محتاج دعای خیرند اما هیچ امینی از گلویشان بر نمی اید_
روح سبز تو را از فراز یالهای عظیم خورشید روزها تا بمیرم پیوسته می بوسم_
ام.کا
نه اینگونه رنج اور تر از اسمان یائسه_
تو خود در سرودت زخمهای خویش را در من پنهان می کردی_
هم به از این نبود که قلم را شکسته می طلبیدی تا بر حس تملک خویش فائق میامدی؟
من عشق را رها تر از این شیوه میخواستم_
حلال و مقدس_
ای محزون قصائد افتاب_
تا بوده است روشنی به تیرگی گراییده و زاغ به بیشه نمناک_
جایی که شرافت را میکشند من چگونه می توانم از بکارت بهار برای سالی که نیامده قصه بگویم_
اکنون از قلم و خراب تو خواهم گریخت_
چرا که در خاک سوخته خاک شور نیلوفر نمیروید_
چه بسیارند که خود محتاج دعای خیرند اما هیچ امینی از گلویشان بر نمی اید_
روح سبز تو را از فراز یالهای عظیم خورشید روزها تا بمیرم پیوسته می بوسم_
ام.کا
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر