این گوشه سرد بی نام
این تلاطم گنگ و گمنام
این وحشت آویزی که تن پوش این لحظه است
این ظلمتِ مست و پستی که همهء مرا گرفته
هوار تنهایی و درد
حجوم متلمس یاس و انتهای غربت دلیست
که پی دلدادگی نبض زد و مُرده خوانده شد
به اعتماد این یخ کَردگی و اعتبار دستان سردم
فتوای این روزهای زندگیست
"چالـَـــــــــم کنید"
ام.کا
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر