گاه گاهی که دلم میگیرد__
پی اشکی تا د'مه درب نگاه می لغزم__
با خودم میگویم کاش جرمم اندازه پرواز پرستو میشد__
قد یک ذره نور__
تا بن دلهره را میافتم__
و به او میگفتم
که تو
ای بمن تابیده
ای سزاور دل پوسیده-
کوچ کن از دل من-
قلب من زخمی آن هم نفسیست که به هنگام شب و وسوسه ام لخت روی لب من میخوابد__
بهر من می چیند -
یک سبد عشق از اندوه درخت__
ومرا میفهمد -
همچو حوضی که بخاطر دارد نفس ماهی را__
ومرا میداند -
مثل اندیشه یک انجیری که به یک زاغ حلاوت داده_
مثل ادراک شب فانوسی -
که به یک راه علامت داده__
مثل آن وعده دور که لباس سفرش را خودش بوسیده__
تو بگو
رخوت اندیشه سیگار از چیست؟!
تو بدان که چرا تا غزل میبافم-
نه ردیف میجوشد
و نه بیتی پیداست
که بچیند واژه__
چون زمان گشته سزاوار زمین-
ومنه تبعیدی زیرپایم خالیست-
وزمانم رسواست-
ام.کا
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر