۱۳۹۰ آبان ۵, پنجشنبه

96



گاه گاهی که دلم میگیرد__

پی اشکی تا د'مه درب نگاه می لغزم__

با خودم میگویم کاش جرمم اندازه پرواز پرستو میشد__

قد یک ذره نور__

تا بن دلهره را میافتم__

و به او میگفتم

که تو

ای بمن تابیده

ای سزاور دل پوسیده-

کوچ کن از دل من-

قلب من زخمی آن هم نفسیست که به هنگام شب و وسوسه ام لخت روی لب من میخوابد__

بهر من می چیند -

یک سبد عشق از اندوه درخت__

ومرا میفهمد -

همچو حوضی که بخاطر دارد نفس ماهی را__

ومرا میداند -

مثل اندیشه یک انجیری که به یک زاغ حلاوت داده_

مثل ادراک شب فانوسی -

که به یک راه علامت داده__

مثل آن وعده دور که لباس سفرش را خودش بوسیده__

تو بگو

رخوت اندیشه سیگار از چیست؟!

تو بدان که چرا تا غزل میبافم-

نه ردیف میجوشد

و نه بیتی پیداست

که بچیند واژه__

چون زمان گشته سزاوار زمین-

ومنه تبعیدی زیرپایم خالیست-

وزمانم رسواست-

ام.کا

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر