۱۳۹۰ آبان ۵, پنجشنبه

ab


صبور ترین لحظه را بر دوش صمیمیتی یافتم که عطر خوش دلدادگیم را میداد__

من خاموش مینویسم و تو غوغا میکنی__

کاش میشد فاش کرد اسرار زمینی شدن شعرم را__

کاش میشد دستهایت را کنار هم میگذاشتی تا باران بنوشم از جام بهم پیوسته ایی که عطر تو

نه

عطر خدارا دارد__

کاش گله هایت را میگذاشتی و رها مینگریستی افکارم را__

کنار گلها برو و صورتت را موازی افتابگردان بگیر تا ببینی خورشید منعکس خواهد شد بر شیشه و شار پنجره تنهایی من__

کاش کمی مدارا چاشنی نگاهان بیقرارت میکردی تا صبورانه تر فرصت نوشیدن بغضهایت را میداشتم__

میایی و میدانم که روزی چین های این شلیته جدایی که کوه نامیده اندش به نفسی از تو خیالی میشود و صورت پیر دشت را چونان گردن دخترک جوانی زیبا و جذاب چون لحظه رسیدن خواهد کرد__

شهوت امدنت در سیاهی چشمانت دیده ام که بیتابی و بیقراریش در من رسوب کرده و در ترانه هایم رسوخ__

دوستت دارم برای تمامی فصولی که نبودی و نیامده__

ام.کا

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر