صبور ترین لحظه را بر دوش صمیمیتی یافتم که عطر خوش دلدادگیم را میداد__
من خاموش مینویسم و تو غوغا میکنی__
کاش میشد فاش کرد اسرار زمینی شدن شعرم را__
کاش میشد دستهایت را کنار هم میگذاشتی تا باران بنوشم از جام بهم پیوسته ایی که عطر تو
نه
عطر خدارا دارد__
کاش گله هایت را میگذاشتی و رها مینگریستی افکارم را__
کنار گلها برو و صورتت را موازی افتابگردان بگیر تا ببینی خورشید منعکس خواهد شد بر شیشه و شار پنجره تنهایی من__
کاش کمی مدارا چاشنی نگاهان بیقرارت میکردی تا صبورانه تر فرصت نوشیدن بغضهایت را میداشتم__
میایی و میدانم که روزی چین های این شلیته جدایی که کوه نامیده اندش به نفسی از تو خیالی میشود و صورت پیر دشت را چونان گردن دخترک جوانی زیبا و جذاب چون لحظه رسیدن خواهد کرد__
شهوت امدنت در سیاهی چشمانت دیده ام که بیتابی و بیقراریش در من رسوب کرده و در ترانه هایم رسوخ__
دوستت دارم برای تمامی فصولی که نبودی و نیامده__
ام.کا
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر