به دندان باز میشود گره کور سکوت__
وبازی و بازی و بازیمان دادن ها به گفتن و رپوشیدن کفشهایی که مناسب این راه بود نوید داشت__
ترس در دستانمان آب میشد چون برفی که از دل یخچالهای توچال البرز با ما بود__
و ما هنوز چشمهایمان پر از خواهش گوشهایی بود که هیچگاه نبود__
دستم در دستانی سرد و قوی گره خورده بود__
کنار چادر مظلومیت این عصر خیمه هیچ مکری علم نبود__
هم دردهایمان در خواب بودند و تعداد اندکی تنها اسارت قبیله به بند و بیداری کشانیده بودشان__
پرتمان کردند به خشونت قرنی که میگفتند رد ارابه هایش هم نمانده__
اما بودیم و دیدیم که مظلومیت بر پرتگاه این قرن ایستاده و تنها سه گام و یک نفس تا قربانگاه فاصله دارد__
صبور بودیم و آخته از تنهایی_
صبور بودیم و ایستاده_
گودال فراموشی مردمم چه عمیق به دست اسایشی لجام گسیخته کنده شده__
جلجتا بود و صلیبی که سکوت می جوید__
فدیه دادیم گناهان نا کردهء مان را برای بسیارانی که تحریممان کردند توبیخمان کردند و کتمان شدیم در گلوی کسانی که تنها زبانی مشترک اموخته بودند__
تازه دانستیم یهودا از ما بود و مارا به هیچ فروخت__
و من از نو ایمان آوردم به خدایی که حق طلبی را گناه نمیداند__
مسعود
وبازی و بازی و بازیمان دادن ها به گفتن و رپوشیدن کفشهایی که مناسب این راه بود نوید داشت__
ترس در دستانمان آب میشد چون برفی که از دل یخچالهای توچال البرز با ما بود__
و ما هنوز چشمهایمان پر از خواهش گوشهایی بود که هیچگاه نبود__
دستم در دستانی سرد و قوی گره خورده بود__
کنار چادر مظلومیت این عصر خیمه هیچ مکری علم نبود__
هم دردهایمان در خواب بودند و تعداد اندکی تنها اسارت قبیله به بند و بیداری کشانیده بودشان__
پرتمان کردند به خشونت قرنی که میگفتند رد ارابه هایش هم نمانده__
اما بودیم و دیدیم که مظلومیت بر پرتگاه این قرن ایستاده و تنها سه گام و یک نفس تا قربانگاه فاصله دارد__
صبور بودیم و آخته از تنهایی_
صبور بودیم و ایستاده_
گودال فراموشی مردمم چه عمیق به دست اسایشی لجام گسیخته کنده شده__
جلجتا بود و صلیبی که سکوت می جوید__
فدیه دادیم گناهان نا کردهء مان را برای بسیارانی که تحریممان کردند توبیخمان کردند و کتمان شدیم در گلوی کسانی که تنها زبانی مشترک اموخته بودند__
تازه دانستیم یهودا از ما بود و مارا به هیچ فروخت__
و من از نو ایمان آوردم به خدایی که حق طلبی را گناه نمیداند__
مسعود
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر