۱۳۹۰ آبان ۵, پنجشنبه

97.1

به دندان باز میشود گره کور سکوت__

وبازی و بازی و بازیمان دادن ها به گفتن و رپوشیدن کفشهایی که مناسب این راه بود نوید داشت__

ترس در دستانمان آب میشد چون برفی که از دل یخچالهای توچال البرز با ما بود__

و ما هنوز چشمهایمان پر از خواهش گوشهایی بود که هیچگاه نبود__

دستم در دستانی سرد و قوی گره خورده بود__

کنار چادر مظلومیت این عصر خیمه هیچ مکری علم نبود__

هم دردهایمان در خواب بودند و تعداد اندکی تنها اسارت قبیله به بند و بیداری کشانیده بودشان__

پرتمان کردند به خشونت قرنی که میگفتند رد ارابه هایش هم نمانده__

اما بودیم و دیدیم که مظلومیت بر پرتگاه این قرن ایستاده و تنها سه گام و یک نفس تا قربانگاه فاصله دارد__

صبور بودیم و آخته از تنهایی_

صبور بودیم و ایستاده_

گودال فراموشی مردمم چه عمیق به دست اسایشی لجام گسیخته کنده شده__

جلجتا بود و صلیبی که سکوت می جوید__

فدیه دادیم گناهان نا کردهء مان را برای بسیارانی که تحریممان کردند توبیخمان کردند و کتمان شدیم در گلوی کسانی که تنها زبانی مشترک اموخته بودند__


تازه دانستیم یهودا از ما بود و مارا به هیچ فروخت__

و من از نو ایمان آوردم به خدایی که حق طلبی را گناه نمیداند__

مسعود

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر