۱۳۹۰ آبان ۵, پنجشنبه

44





تقدیم به مادرم از طرف پسری که پدر شده اما باز هم بهانه های کودکانه اش رهایش نکرده اند.


غربت سرد بود 
من در این جهنم تنهایی یخ بستم
حتی خدایی را که هیچ سئوالم را پاسخ نداد
اما ایمانم به چادر نمازت را نباختم

تنها باور کردم
"خدا چشمانی آبی دارد و از صدای گامهایش
شاید دیر
هرچند صبور
حتی مرگ می گریزد"

پاییز رسید و تو هنوز خزان مرا به تماشا نشسته ای

دلم برای خانه امان تنگ شده_
کودکیم سوار بر دوچرخه ایی هنوز میگردد حصار ان خانه زیبا را_
من پای ان چنار شعرهایم متولد شد_
کنار استرس خاک_
نگاهان ان کودک دور از من هنوز کلام اضطراب را میشناسد_
بوی چادر نماز مادرم صمیمیت نابیست که عطر خدا دارد_
سفر طعم دوری نداشت_
جا مانده است سرم روی زانوی تو_
کاش تب میکردم همه زندگی را و تو پاشویه ام میکردی به شعر _
به شراب _
به خاطره_
به لبخند_
حرام شد اینهمه سال تنها برای اینکه حرام بود نوشیدن نگاه تو؟؟؟
انصاف نیست_
که من باخته باشم تو و عمرو زمان را
و تو برده باشی _
من و جوانی و هوس را_
ام.کا

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر