۱۳۹۰ آبان ۵, پنجشنبه

63



من باور نمیکنم صلیبی را که در چشمان یهودا نطفه بسته
اصلا باور نمی کنم که اگر خال زیبای خیانت بر گونه امروز نبود
هیچ عروسی حجله اش به لبخندی تلخ خونین میشد!!
من مقدس ترین نیایش را در بکارتی یافتم که پیش از تاراج عشق در زفاف پسند دیگران برداشته شده بود!
من ضریح شهوت نگاهان تو را با آن خدای خانه نشین معاوضه کردم

خدای من زمزمش اشک روسپیانی است که دستشان به خیال گهواره ایی هم نمیرسد
نگران نشو!!
آرامم
آرام تر از دانه های عرقی که روی پیشانیت پا به پا میکنند

ببین!! از زخمهایم بجای خون اشک میاید!!
من باور نمیکنم تو که باشی هیچ خنجری نشانی سینه ام را پیدا کند
این روزها دست ماه را میگیرم توی خیابان پرسه گردی میکنم
ستاره و فانوس و خانه و خورشید را بخشیدم به یک بوسه
حالا قصه هم که میگویی من بی غصه زندگی میکنم
ام.کا



هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر