لبهایت از شرقی ترین افق لبهایم رویید
بوسه هایت مثل نفس بی وقفه میبارد
شراب حضورت به رطوبتی مجسم کشانیده شب و تنم را
شهوتی که از لحظات تو جاریست گونه را به سرخی و دل را به ضربانی مضاعف میخواند
گرمای تنت به تعرق واژه می کشاند دستم را بر جای جای شعر
بی پرده ئ مشتاق میگویم
تا اشکارا از ورای حجم فاصله چونان پیچک ابعاد وحشی تنت جذب کند خواب و چشمان نیاز الودت را
واژه ها یم به التهاب شرمی باکره به عطش لبهایت مبتلا گشته اند
و نفسهایت رد پای گذشته بر ما را پاک میکند
تمام وجودم در نقطه ایی از نگاهان تو خلاصه شده
من نیز چون شب نرم و اهسته به امید غروب زیر پلکهای تو گم میشویم
واین غروب بوسه ایست که از ابتدای زبان تو واژه گرفته
مسعود
بوسه هایت مثل نفس بی وقفه میبارد
شراب حضورت به رطوبتی مجسم کشانیده شب و تنم را
شهوتی که از لحظات تو جاریست گونه را به سرخی و دل را به ضربانی مضاعف میخواند
گرمای تنت به تعرق واژه می کشاند دستم را بر جای جای شعر
بی پرده ئ مشتاق میگویم
تا اشکارا از ورای حجم فاصله چونان پیچک ابعاد وحشی تنت جذب کند خواب و چشمان نیاز الودت را
واژه ها یم به التهاب شرمی باکره به عطش لبهایت مبتلا گشته اند
و نفسهایت رد پای گذشته بر ما را پاک میکند
تمام وجودم در نقطه ایی از نگاهان تو خلاصه شده
من نیز چون شب نرم و اهسته به امید غروب زیر پلکهای تو گم میشویم
واین غروب بوسه ایست که از ابتدای زبان تو واژه گرفته
مسعود
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر