۱۳۹۰ آبان ۵, پنجشنبه

118

خط میزنم_

نبودنت را از تقدیر_

بودنت را با دیگری_

همهمه را از کوچه_

اندیشه را از هیاهو_

رفتن را از کفشهایت_

سیگارت را با من بِکش_

این چاروق و چمدان خالی از بی تو رفتن است_

مثل ذات خاطره که بدون حضورت پوسیده_

این هوا که همیشه ابری نمیماند؟!!

بگذار این ابرها هرچقدر میخواهند وسوسه ام کنند _

جواب سِیل را با دوقطره اشک و یک آه عمیق خواهم داد_

دست به شیشهء این پنجره میگذارم تا خنکای انگشتانت رویای شعرهایم شوند_

صدای التماس را از لحجهء غمگین چشمانم میشنوی؟؟!

به اندازه کافی فاصله حرف زده تو دیگر دوری نکن_

هِی قدم بزن مرا_

از لابلای سبوی اندیشه ام جز تو هر چه تراوید پیشکش عابرانی کن که برای رسیدن نمی روند_

هرچقدر نام تو را خلاصه میکنند نامه ام طولانی میشود_

ام.کا

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر