بستر تمامی این شعر ها را عشق شب چید و حادثه صبح جمع کرد_
این بستر خیس و سپیدی که از خودم بیقرار تر گشته و در قالب هیچ بیتی جز ردیف خاطراتت نمی گنجد_
من هی برمیگردم و قصهء ناب شبی را میگویم که ماه لبهایش درست مماس بر گردن ماهی بود و تو دستمال برداشته ایی و شیشه را از رد واژه های آسمان پاک میکنی_
آیه ایی از کتاب مقدس نگاهانت کافیست تا ایمان بیاورد تمامی کفر جهان_
نگرانم نکن به باور فاصله_
نذر کرده ام اگر رخت شوم این جدایی از تن ساعتم در آید قربانی کنم تمام نفسهایم را کنار صورتت_
ام.کا
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر