۱۳۹۰ آبان ۵, پنجشنبه

116

بستر تمامی این شعر ها را عشق شب چید و حادثه صبح جمع کرد_

این بستر خیس و سپیدی که از خودم بیقرار تر گشته و در قالب هیچ بیتی جز ردیف خاطراتت نمی گنجد_

من هی برمیگردم و قصهء ناب شبی را میگویم که ماه لبهایش درست مماس بر گردن ماهی بود و تو دستمال برداشته ایی و شیشه را از رد واژه های آسمان پاک میکنی_

آیه ایی از کتاب مقدس نگاهانت کافیست تا ایمان بیاورد تمامی کفر جهان_

نگرانم نکن به باور فاصله_

نذر کرده ام اگر رخت شوم این جدایی از تن ساعتم در آید قربانی کنم تمام نفسهایم را کنار صورتت_

ام.کا

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر