۱۳۹۰ آبان ۵, پنجشنبه

42

میخواهم به نگاهانت تکیه کنم
بگذار هراس دستهایم فرو کش کند
به زبان باران از غصه دریا برایت شعری گفته ام
ابرها شاهدند
پرستو شعر مرا خواند که کوچ کرد
به چشمان اهو نگاه کن
چقدر زندگی را نگران می بیند
من میان نفسهای ان اهو و اشیانه پرستو بوسه ایی از تو خواهم گرفت
با من باش برای اخرین بوسه
برای اخرین رقص
برای اخرین کوچ
شاید ایینه همه ما را یکجا کشید
بی هراس هر فردایی
و بی تلخی دیروز
بیا در یک فنجان قهوه امروز را بنوشیم
فال ما یکیست
مسعود

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر