۱۳۹۰ آبان ۵, پنجشنبه

81

سلام _مهتاب و مهرو و محبوبم __


گوشه چشم مهتاب کنار پلک ماه سجاده تنت را پهن کن__


دورکعت نماز قضا به دلم مانده__


میخواهم مهر لبهایت را به سجده و سکوت بردارم__


ز اویه تابش احساس من کمی برتر از انعکاس ماه بر صورتت حائل گشته__


تمام وجودت را به چشمانم میچشانم__


گرداگرد تنت به تعظیم و طواف پرسه میزنم __


میخوانم سرودی موزون با نفسهای ملتهب و تب دارت__


شعری که هر واژه اش ایجازی را در هجا با خود دارد__


حجاز گرمی دستان توست بانو__


شراب کهنه نگاهانت را جرعه جرعه بریز__


شنیده ام تداوم در نوشیدن مست میکند__
نه بلاجرعه سر کشیدن!!!__


پر میکشم از قاف عشق به عندلیب لبهایت__


تسلسلی عارفانه__


نه بر دوری باطل __


که بر عشقی ثاقب__


این شعر عید قربانی بود _

و ذبیح ملتمس ان واژه های نام من __

به میقاتی دلخوش کن این حج تمام را__

که من احرامم را جز بر بالین طبسمت باز نمی کنم__

ام.کا

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر