سلام _مهتاب و مهرو و محبوبم __
گوشه چشم مهتاب کنار پلک ماه سجاده تنت را پهن کن__
دورکعت نماز قضا به دلم مانده__
میخواهم مهر لبهایت را به سجده و سکوت بردارم__
ز اویه تابش احساس من کمی برتر از انعکاس ماه بر صورتت حائل گشته__
تمام وجودت را به چشمانم میچشانم__
گرداگرد تنت به تعظیم و طواف پرسه میزنم __
میخوانم سرودی موزون با نفسهای ملتهب و تب دارت__
شعری که هر واژه اش ایجازی را در هجا با خود دارد__
حجاز گرمی دستان توست بانو__
شراب کهنه نگاهانت را جرعه جرعه بریز__
شنیده ام تداوم در نوشیدن مست میکند__
نه بلاجرعه سر کشیدن!!!__
پر میکشم از قاف عشق به عندلیب لبهایت__
تسلسلی عارفانه__
نه بر دوری باطل __
که بر عشقی ثاقب__
این شعر عید قربانی بود _
و ذبیح ملتمس ان واژه های نام من __
به میقاتی دلخوش کن این حج تمام را__
که من احرامم را جز بر بالین طبسمت باز نمی کنم__
ام.کا
گوشه چشم مهتاب کنار پلک ماه سجاده تنت را پهن کن__
دورکعت نماز قضا به دلم مانده__
میخواهم مهر لبهایت را به سجده و سکوت بردارم__
ز اویه تابش احساس من کمی برتر از انعکاس ماه بر صورتت حائل گشته__
تمام وجودت را به چشمانم میچشانم__
گرداگرد تنت به تعظیم و طواف پرسه میزنم __
میخوانم سرودی موزون با نفسهای ملتهب و تب دارت__
شعری که هر واژه اش ایجازی را در هجا با خود دارد__
حجاز گرمی دستان توست بانو__
شراب کهنه نگاهانت را جرعه جرعه بریز__
شنیده ام تداوم در نوشیدن مست میکند__
نه بلاجرعه سر کشیدن!!!__
پر میکشم از قاف عشق به عندلیب لبهایت__
تسلسلی عارفانه__
نه بر دوری باطل __
که بر عشقی ثاقب__
این شعر عید قربانی بود _
و ذبیح ملتمس ان واژه های نام من __
به میقاتی دلخوش کن این حج تمام را__
که من احرامم را جز بر بالین طبسمت باز نمی کنم__
ام.کا
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر