با من از غصهء مهتاب و دلگرمی صحرا از نگاه شبتاب هیچ نمانده
تو بگو تمام ادامهء واژه را
رسم شعر را و سمت نگاه پرستو را
یک آشیانه هوس مانده و این دلِ بیقرار و یک دنیا دلشوره
باز فصلی گذشت و دستهای پاییز مرا به ساعت بیتابی میخواند
و تو
خود تو هنوز ابهام این پنجره و آن راهی
گاهی در رسیدن نطفه میبندی وگاهی در رفتن جیغ میکشی
ومن
خودم را بار دار حجلهء آن فردای نمیدانم می بینم
بیا کنار خاطراتم
طعم تلخ طعنه ها رسوایم کرده
چقدر سیب روی التماس زندگی بود و من خنیاگر وسوسهء خواهش توام
ام.کا
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر