۱۳۹۰ مهر ۲۷, چهارشنبه

21

فصل فصلِ فاصله است و خون به خزان نشسته بر عبور
شور بود هر آنچه که باران مینوشت؟؟
مَزار عشق انتظار شقایق بود و نگرانی پونه و نرگس قصه دلدادگی!!
حاجت به استخاره نیست !!
یک خانهء سنگی را هفت بار میگردند و خدا و خانه را گم کرده اند!!
مَردانمان آنقدر مَرد شده اند که دشنه به جای دست دوستی پیشکش رفاقت میکنند!!
باز سکوت میکنم به حرمت صلابت دوستی!!
خوش بادتان این روزگار گندم نمای گوه فروش!!
مسعود

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر