۱۳۹۰ آبان ۵, پنجشنبه

113

میگم تو این هوای سرد اینجا یک فنجون نسکافه کنار خیال تو آی میچسبه

مثه چشمات که زیر پلکای خسته و بستم هم جون می گیره و باز میمونه

راستی اسم اون بچه آفتاب و مهتاب ندیده رو گذاشتم زندگی

حالا زندگی قدش از همه خاطراتم بلند تر شده

انقدر خوب قد کشیده که گاهی همه زندگی میشه خاطره

یا نمیدونم اون خاطره میشه زندگی

ام.کا

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر