میگم تو این هوای سرد اینجا یک فنجون نسکافه کنار خیال تو آی میچسبه
مثه چشمات که زیر پلکای خسته و بستم هم جون می گیره و باز میمونه
راستی اسم اون بچه آفتاب و مهتاب ندیده رو گذاشتم زندگی
حالا زندگی قدش از همه خاطراتم بلند تر شده
انقدر خوب قد کشیده که گاهی همه زندگی میشه خاطره
یا نمیدونم اون خاطره میشه زندگی
ام.کا
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر