مهتاب که بر گونهءشقایق دست کشید زیر خطوط ارغوانی دشت تفال زدم به نگاهان نگرانی که انتظار را بر صورت زمان می جستند-
چه غافلند آنها که گمان میکنند دل آهنین ساعت صدای بازگشت خاطره را می شناسد-
پنجره را باز میکنم_
پرده چه شادمانه بر آمیزش خاک و باران میرقصد-
و من آیینه را روبروی بغض آسمان میگیرم_
تا ابر باور کند عبور را_
و تو!!
وتو هی تکرار میشوی-
میان سکوت چشمان و نگرانی لبهایم-
میان سیاهی این کوچهء و سپیدی دفترم حرف به حرف متولد میشوی-
چه هجای کشیده دارد تنهایی_
وقتی که من عاشقم و تو نمیایی_
ام.کا
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر