۱۳۹۰ آبان ۵, پنجشنبه

109

مهتاب که بر گونهءشقایق دست کشید زیر خطوط ارغوانی دشت تفال زدم به نگاهان نگرانی که انتظار را بر صورت زمان می جستند-

چه غافلند آنها که گمان میکنند دل آهنین ساعت صدای بازگشت خاطره را می شناسد-

پنجره را باز میکنم_

پرده چه شادمانه بر آمیزش خاک و باران میرقصد-

و من آیینه را روبروی بغض آسمان میگیرم_

تا ابر باور کند عبور را_

و تو!!



وتو هی تکرار میشوی-

میان سکوت چشمان و نگرانی لبهایم-

میان سیاهی این کوچهء و سپیدی دفترم حرف به حرف متولد میشوی-

چه هجای کشیده دارد تنهایی_

وقتی که من عاشقم و تو نمیایی_

ام.کا

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر