۱۳۹۰ آبان ۵, پنجشنبه

97


یاوه میگویدساعت_-

صدایی که میشناسی و میشناسم _


ومن باز صبور ترین حالت را صورتم گرفته

قسم به قصه های ناگفته ما 

سکوت میجود لبهایم

و نشخوار میکنم تقویم جویده شده ام را

مینویسم از صبوری ساعت و فریاد میشود

چونان کویری که از لحظه لحظه چشم من آباد میشود

مینویسم از تو که جنین عشق در سرت میمکد تمامی خون فاصله را

میخوانند و لب میگزند که ای وای قلم را نطفهء حرام اندیشه تسخیر کرده

خوف مکن

جای ترس درگهوارهء خالی از من و تو تاب میخورد

دستت را بده 

که قلبم به سرعت عشق رسیده در تکرار نام تو

واین زیباترین حرفی بود که دستت شنید و خیالم پر کشید

ام.کا

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر