یاوه میگویدساعت_-
صدایی که میشناسی و میشناسم _
ومن باز صبور ترین حالت را صورتم گرفته
قسم به قصه های ناگفته ما
سکوت میجود لبهایم
و نشخوار میکنم تقویم جویده شده ام را
مینویسم از صبوری ساعت و فریاد میشود
چونان کویری که از لحظه لحظه چشم من آباد میشود
مینویسم از تو که جنین عشق در سرت میمکد تمامی خون فاصله را
میخوانند و لب میگزند که ای وای قلم را نطفهء حرام اندیشه تسخیر کرده
خوف مکن
جای ترس درگهوارهء خالی از من و تو تاب میخورد
دستت را بده
که قلبم به سرعت عشق رسیده در تکرار نام تو
واین زیباترین حرفی بود که دستت شنید و خیالم پر کشید
ام.کا
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر