برای یک هماغوشی هرچه سیگار میکشم باز هم این رخوت زیبا باقیست
مثل سینه ایی که نفس در او تکرار میشود
مثل دهانم که به زبان تو هنوز سخن میگوید
مثل چشمانم که به انتظار تو خیره گشته و
مثل پاهایم که شتاب گرفته برای رسیدن
آیینه هم که روبروی آیینه قرار میگیرد توالیش زنده به حضور است
اما من جمع زده ام خودم را با تو که واژه بینهایت شده برای سرودنت
مسعود
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر