۱۳۹۰ آبان ۵, پنجشنبه

87

گوشه ذهنم می سوزد__

بس که ناخن های افکارم را جویدم__

دلشوره هایم بوی نگاهانم را میدهد__

از تو می پرسم؟؟

هیچ دلت بهانه گیر شده تا بدانی هیچ لقمه ای چون نام تو مناسب بچه گیهایش نیست؟؟!

راز های سر به مهری از لابلای پیراهنم بیرون زده__

ژرف شده تنهایی هایم بدانگونه که عمیق مینگرم تو را__

دره پر شیبیست رویایت!!

سقط جنین میکنم هر یادی که به دلم مانده بود از دیروز__

شاید این رسوایی تاوان بد منشتی روزگار باشد__

نمی دانم!!

خمیدگی سرنوشت تمامی سنگ ریزه های سریده بر بستر تقدیر را خواهد گرفت__

به میراث برده ام این التهاب سوزناک را از همخوابگیهای بیشماری که با من شد__

به اشک تماشایم کردی و تصویرم مبهم شکل گرفت__

روزه شک دار مگیر" آزاد ه آزادم ببین چون عشق در گیر من است"__

مسعود

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر