۱۳۹۰ آبان ۵, پنجشنبه

127

این مادیان سپید که از زایش صخره به هنگام انقباض سرما مرطوب و راهوار میدود_

وزمان را رام یالهایش کرده!!!

حماسهء آخرینِ دلیست که به صدای شباهنگ کوچ داده چشم را پِی صعود پلک_

حال بگذار این باران هِی به غصه ها نزدیک و از قصهء ما دور شود_

اصلاً چه تفاوت میکند که شمع آب شود در مفهوم آخرین نفس یا شمعدانی بی آب مانده باشد ضِل آخرین سایه_

وقتی چشم من در آیینه هم مویِ تو را شانه میزند_

ام.کا

126



به تو که می اندیشم میای و پرسه می زنی در هوای ابری لبهایم!!


جایی کنار تو و بوسه قدم میزند لحظه های من!!


چه بی باک و بی پروا می روید میان طراوت لبهای من لبهای تو!!

ام.کا

125

ابتدای نگاهان تو انتهای شیوع باران است_
پاییز رسید و تو هنوز خزان مرا به تماشا نشسته ایی_

دلم برای خانه امان تنگ شده_
کودکیم سوار بر دوچرخه ایی هنوز میگردد حصار ان خانه زیبا را_
من پای ان چنار شعرهایم متولد شد_
کنار استرس خاک_
نگاهان ان کودک دور از من هنوز کلام اضطراب را میشناسد_
بوی چادر نماز مادرم صمیمیت نابیست که عطر خدا دارد_
سفر طعم دوری نداشت_
جا مانده است سرم روی زانوی تو_
کاش تب میکردم همه زندگی را و تو پاشویه ام میکردی به شعر _
به شراب _
به خاطره_
به لبخند_
حرام شد اینهمه سال تنها برای اینکه حرام بود نوشیدن نگاه تو؟؟؟
انصاف نیست_
که من باخته باشم تو و عمرو زمان را
و تو برده باشی _
من و جوانی و هوس را_
ام.کا

124

لبهایت از شرقی ترین افق لبهایم رویید
بوسه هایت مثل نفس بی وقفه میبارد
شراب حضورت به رطوبتی مجسم کشانیده شب و تنم را
شهوتی که از لحظات تو جاریست گونه را به سرخی و دل را به ضربانی مضاعف میخواند
گرمای تنت به تعرق واژه می کشاند دستم را بر جای جای شعر
بی پرده ئ مشتاق میگویم
تا اشکارا از ورای حجم فاصله چونان پیچک ابعاد وحشی تنت جذب کند خواب و چشمان نیاز الودت را
واژه ها یم به التهاب شرمی باکره به عطش لبهایت مبتلا گشته اند
و نفسهایت رد پای گذشته بر ما را پاک میکند
تمام وجودم در نقطه ایی از نگاهان تو خلاصه شده
من نیز چون شب نرم و اهسته به امید غروب زیر پلکهای تو گم میشویم
واین غروب بوسه ایست که از ابتدای زبان تو واژه گرفته

مسعود

123

یک شب نخوابید و تو شک کردی؟!!

به بیخوابی چشم من

تو گفتی راه رویایی

از پل رویای من تا تو

تو این تابوت و رَد کردی

سپردی قاصدک ها رو

به اشک و سایهء و وحشت

از این سایه گذر کردی

خیال آب و دریا را

تو یک تعبیر بَد کردی!!

ام.کا

122

به خــــــــــــــزان نزدیکم

به نسیمی که نقاش گُل و برگ و هواست

من از این زاویهء عشق و شَکیب

به خـــــــــــــودم نزدیکم

یأس من نقطهء ایجاز شب و فلسفه است

من به اقرار هــر واژه پناه آوردم

به تو من نزدیــــــــــــــــکم

ام.کا

121

یک دریا انتظار در نگاهم موج میزد

سرگرم بودم با هدایت تا صبور تر بچرخد ساعت

اما همه تقویم را بکار گرفتی که قهوه ام را قبل از خواب تلخ سَر بکشم

ام.کا_______

اما این زیبایی این جمله از بوف کو را با شما قسمت میکنم

«من محتاجم، بیش از پیش محتاجم که افکار خودم را به موجود خیالی خودم، به سایه‌ی خودم ارتباط بدهم. این سایه‌ی شومی که جلو روشنایی ِ پیه‌سوز خم شده و مثل این است آنچه می‌نویسم به‌دقت می‌خواند و می‌بلعد." »

120

این گوشه سرد بی نام 

این تلاطم گنگ و گمنام

این وحشت آویزی که تن پوش این لحظه است

این ظلمتِ مست و پستی که همهء مرا گرفته

هوار تنهایی و درد

حجوم متلمس یاس و انتهای غربت دلیست

که پی دلدادگی نبض زد و مُرده خوانده شد

به اعتماد این یخ کَردگی و اعتبار دستان سردم

فتوای این روزهای زندگیست

"چالـَـــــــــم کنید"

ام.کا

119

من تو را 
نه در هیاهو که با سکوت
نه بر صحنه ی نمایش دلبرکانه
که پشت پرده ی چشمان حسود
نه بر لب سرخ صورت
که بر تن سفید کاغذ
من تو را نه در فریاد
که شکیبانه
دوست می دارم

دور می ایستم که باری بر شانه ات نباشم

به اشاره ای
سبک تر از بادبادک
رها شدم در هوایت ... یادت هست؟

بند بند دلم به انگشت باور تو گره خورده 
بادبادک احساسم رها

آری اری
من تو را این چنین دوست می دارم

در اشک چشمانم تر و تازه ات کردم
نه بر بند رخت چشم همسایگان حسود ،خشک و افتاده

من تو را در واژه هایم پروراندم
نطفه ی مهرت را مادرانه
پشت حرارت لب هایم گرم کردم
تا زاده شود در کام من
عشق..........

118

خط میزنم_

نبودنت را از تقدیر_

بودنت را با دیگری_

همهمه را از کوچه_

اندیشه را از هیاهو_

رفتن را از کفشهایت_

سیگارت را با من بِکش_

این چاروق و چمدان خالی از بی تو رفتن است_

مثل ذات خاطره که بدون حضورت پوسیده_

این هوا که همیشه ابری نمیماند؟!!

بگذار این ابرها هرچقدر میخواهند وسوسه ام کنند _

جواب سِیل را با دوقطره اشک و یک آه عمیق خواهم داد_

دست به شیشهء این پنجره میگذارم تا خنکای انگشتانت رویای شعرهایم شوند_

صدای التماس را از لحجهء غمگین چشمانم میشنوی؟؟!

به اندازه کافی فاصله حرف زده تو دیگر دوری نکن_

هِی قدم بزن مرا_

از لابلای سبوی اندیشه ام جز تو هر چه تراوید پیشکش عابرانی کن که برای رسیدن نمی روند_

هرچقدر نام تو را خلاصه میکنند نامه ام طولانی میشود_

ام.کا

117

نیمه ایی از جهان رو به ظلمت و نیمی خواب سپیده می بینند_

وگرد این حصار بستهء دوار من هر ثانیه را به گُمانه نشسته ام_

صدای نفسهای خسته ماه میاید_

موازی اصطحکاک چشم بر ساعت_

وتو حسرت میکاری بر تشنگی لبهایی که تسبیح میکند نام تورا_

ومیروی آنقدر ساده که من شک میکنم به ساده انگاریهای دلم_

ام.کا

116

بستر تمامی این شعر ها را عشق شب چید و حادثه صبح جمع کرد_

این بستر خیس و سپیدی که از خودم بیقرار تر گشته و در قالب هیچ بیتی جز ردیف خاطراتت نمی گنجد_

من هی برمیگردم و قصهء ناب شبی را میگویم که ماه لبهایش درست مماس بر گردن ماهی بود و تو دستمال برداشته ایی و شیشه را از رد واژه های آسمان پاک میکنی_

آیه ایی از کتاب مقدس نگاهانت کافیست تا ایمان بیاورد تمامی کفر جهان_

نگرانم نکن به باور فاصله_

نذر کرده ام اگر رخت شوم این جدایی از تن ساعتم در آید قربانی کنم تمام نفسهایم را کنار صورتت_

ام.کا

115

برای یک هماغوشی هرچه سیگار میکشم باز هم این رخوت زیبا باقیست

مثل سینه ایی که نفس در او تکرار میشود

مثل دهانم که به زبان تو هنوز سخن میگوید

مثل چشمانم که به انتظار تو خیره گشته و

مثل پاهایم که شتاب گرفته برای رسیدن

آیینه هم که روبروی آیینه قرار میگیرد توالیش زنده به حضور است

اما من جمع زده ام خودم را با تو که واژه بینهایت شده برای سرودنت

مسعود

114



برای زندگی صرف میکند؟؟؟

پس چرا تا "او" میاید_

"من" میسوزم

"تو" میسازی

مسعود

114

صبور تر از اندیشهء صدف 

عمیق تر از آبی دریا

لطیف تر از عبور رویا

پاک تر از گویش رود

صمیمی تر از بوسهء اندوه

زیبا تر از پر پروانه و نگاه پرستو 

خاطرهء چشیدن چشمهای توست 



و سیاهی نگاهانت در عمق ناباوری و امتداد یک شب تا همیشه 

از همان دیروز بپرس یا از همین امروز



لحظه ایی نیست که شاهد آمیزش خیالم با ورقهای تقویم فردای تو نباشم

ام.کا

113

میگم تو این هوای سرد اینجا یک فنجون نسکافه کنار خیال تو آی میچسبه

مثه چشمات که زیر پلکای خسته و بستم هم جون می گیره و باز میمونه

راستی اسم اون بچه آفتاب و مهتاب ندیده رو گذاشتم زندگی

حالا زندگی قدش از همه خاطراتم بلند تر شده

انقدر خوب قد کشیده که گاهی همه زندگی میشه خاطره

یا نمیدونم اون خاطره میشه زندگی

ام.کا

112



من از فاصله گله ایی ندارم_

متوقع بوسه هایی هستم که زمین یک بار پیرامونش گشته_

ام.کا

110

به ملاقاتم آمده باران_

گرچه گفتگو از پشت شیشه این پنجره بسته بود-

اما رگباری از واژه بهم بخشیدیم_

راستش را بخواهی از دلتنگی این ابر منهم به دوری خودمان گریستم_

او بغضش را به دل ناودانهای این شهر ریخت و من به دل دفتر_

جای تو خالی لبی تَر کردیم از هق هق های بی نصیب _

حالا او به پشت رنگین کمان خزیده و من به خیال تو _

ام.کا

109

مهتاب که بر گونهءشقایق دست کشید زیر خطوط ارغوانی دشت تفال زدم به نگاهان نگرانی که انتظار را بر صورت زمان می جستند-

چه غافلند آنها که گمان میکنند دل آهنین ساعت صدای بازگشت خاطره را می شناسد-

پنجره را باز میکنم_

پرده چه شادمانه بر آمیزش خاک و باران میرقصد-

و من آیینه را روبروی بغض آسمان میگیرم_

تا ابر باور کند عبور را_

و تو!!



وتو هی تکرار میشوی-

میان سکوت چشمان و نگرانی لبهایم-

میان سیاهی این کوچهء و سپیدی دفترم حرف به حرف متولد میشوی-

چه هجای کشیده دارد تنهایی_

وقتی که من عاشقم و تو نمیایی_

ام.کا

108

اگر بخاطر دیدار تو نبود هرگز مقابل آیینه نمی رفتم_


دائم "تو" را صرف میکند-

ام.کا

107

تلخی این سیگار چاره ساز خاطرهء شیرین لبهای تو نیست_

همانند خستگی دستهایم که بر بالش شعرهای تو آرام میگیرند_

این باران دلتنگی که از اضطراب پنجره ام می چکد قاصدکان صبور اندیشه ام را زمین گیر کرده است_

نمیدانم این چه رازیست که هرچه چشمانم خیس تر به جستجوی تو میایند 

دلم بیشتر شور میزند

نکند فردا بیایی و بگویی که این طفل بی پدر اندیشه همآغوشی های ناکرده ایست

که بشارت هزاران دست زمستان دیده را دارد

نکند فردا بیاید و نسیم بیاید و کف این خیابان خیس انکار کند گامهای مرا؟؟!

نکند آنقدر پا به پا کنی که ساعتت خواب برود و خوابهایت آب؟؟!

نکند فراموش کنی خویشاوندی شعرهای مرا با ماه؟؟

درد ماهی را جز حوض هیچکس نمی بیند !!

نگو که ماهی این حوض تنها تشنهء خواب بود و نالهء آب نکرد!!

که صغیر و کبیر این حیاط به ترانه چشمان من چتر برمیدارند_

ام.کا

106

پشت این دیوارهای بلند عشق را به زنجیر کشیده اند_

سینه تنگ میشود برای شبهایی که نمیدانی روز است_

و روزهایی که نمیدانی شب_

اما گاهی به یک حلقه سفت زندگی را میشناسی و

گاهی با یک اظطراب تلخ_

زمان متوقف میشود-

وزمین بی اعتبار و سست_

و تنها دست پرتوان عشق معجزه میکند_

ام.کا

104

مزهء شراب این شب اثیری و تنها __

لبهای توست_

ام.کا

103


من از باران قصه گفتم برای رود_

با لبهایی از جنس کویر _

شعر خواندم در گوش نسیم _

لالایی گفتم برای گهواره_

زمان شدم برای زمین_

حوا را وسوسه کردم بی سیب و با سبب_

دلقکی که لباس اشک هایش برازنده طنز نگاهانش نبود_

حالا دور شده ایی و برای جغرافیای دل من تاریخ کهن ترین خطاهارا زمزمه میکنی؟؟!

به خودت بیا

به من باز گرد

به ایینه برس که این غبار به تن کرده نور را و کتمان خواهد کرد تقابل مقدس حضورت را_

من از خویش بیگانه شدم تا تورا پیدا کنم_

تو با من بیگانگی میکنی در غربت؟!

صفای قدمت که به پژواکی دائم رسانده تن لرزه های این دل بی درمان را_

قصه گوی شبها شده ام زیبا!!

تردید مکن از ماه سراغ خوابهایت را بگیر_

که این کهنه حدیث عشق لب بر لب مهتاب هر شب گریه میکند_

102



هوا سرد بود

مثل یک قناری کوچک میلرزید

به آغوشم گرفتم

به جای سلام گفتم دوستت دارم

هیچ گوشه امنی در غربت نیست

واین حقیقت تلخ بود

اما فلسفه دوست داشتنش مثل حرکت جوهری ملاصدرا شکل گرفت

آرام بود و صبور و تنها

و من بیقرار و عاشق و رسوا

زمان مفهومش را انقدر ساده از دست داده بود که هیچ تعبیری برایش ندارم

بعد از آنهمه حسرت شکل گرفته بود

ترکیبی از اغوش و لبخند و گفتگو

سرش را برای خنده بالا میگرفت و من غرق میشدم در تشابه شگرفی که با جانم داشت

تمامی نیاز هایم را باخته بودم

نه گرسنگی در خاطرم بود و نه میهمان نوازی

که یک حضور

یک میعاد

میقاتی شده بود برای حج و طوافی هفتاد گونه پیرامون نقشی که در برابر چشمان ملتمسم نفس میکشید

عطر خدایی به لحظه ها میزد و طعم ناز یک خواب به چشمان من

غرورش را با خود اورده بود

ونجابت نیز

و من تنها تمامی پیرامونم را نیاز فرا گرفته بود

نیازی که تشنه ناز بود و حالا سیراب

و خدا موازی نگاهان من مست ما

سیب بود

صدا نه

سکوت بود

جدا نه

ما بود و

من نه

عشق بود و صحنه نمایشی که زندگی بود

ناگهان ندا آمد

کات

زمین تاب اینهمه عشق و زمان تاب اینهمه فراموشی ندارد

--------------------------------------------

قصه محبوبه های شب

قصه ماست

رویایی که باید برای آنها که مرا میخوانند رویا بماند تا تنها مرا بدانند

ام.کا

101





مثل نسیم میایی



مثل قاصدک در گوشم نفس زمزمه میکنی و

رفتنت چون سونامی تمام ساحل آرامش و تماشایم را ویران کرده

قصد بازگشت کن تا آباد کنی اینهمه ویرانی را!!

هنوز نگاهانم جا مانده در اخرین لحظه

در خداحافظی آخرت جان دادم

ام.کا

100

بوسه بوسه واژه چیدن و بهشت را زیر پلک و نفس کشیدن


باور کنید انبساط شب را

سوگند به یک واژه و یک بوسه و یک نجوا که تمامی عمر را در خود می کشد

سوگند به شیار صورتی که از ایینه تا پنجره این شب کشیده شده

سوگند به تو

به تلاش من برای تو

به سکوت تو برای من

سوگند به اشتیاق مرده ایی که هنوز نفس می کشد

سو گند به قسمهایی که دلم خورد و سحر با خود برد و من مفهوم ناب برای یک عمر را آموختم

هنوز زبانم قسم میخورد به لحظه ایی که چشید

به ساعتی که نفس نکشید و دیواری که بعد از فرو ریختن ما ستبر ایستاد و نریخت



یادم میماند تقاطع انقباض صورتی که تلاش میکرد برای لرزه های مهیب و تمامی دروازه و دهلیز رویایش به صلیب

و طوفان ناخدا بود و بادبان در دستان من تکه تکه میشد و دریا ره به هیچ ساحلی نمی برد

مقصر را یافته ام

تمامی مرگ ها سزاوار بد منشتی شوم تقدیر من بود

تا هروز

تا همیشه

مسعود

99

از مرز خیالهای تو تا رویای چشمان من دریچه ایست به اندازه باور یک اشک

اشکی که بارداره توهم ارزوهای من است

اصلا بیا جور دیگری قدم بزنیم سالهای مانده را

و کسر کنیم اشتیاق بعضی کلمات را

بعید است از من تکرار کلماتی که علامت ممنوع زده بر دهانم

باید بیاموزم حقیقت ثبت شده بر محضر را

باید راه بروم با تو

زندگی کنم با تو

عشق را در سبد چشمانت بچینم و منتظر بمانم تا شاید روزی پسوند حقایق تو پاک شد از کنار رویاهای من

سخت است نمیدانی؟؟

استحاله کنی عشق را به هزار اما و اگر و زیر تیغ نقد هزاران بشینی و پرونده جرائمت را بر دوش کشی و هیچ کس نداند مقیاس این همه شک تنها همان اشکهای توست که هیچ کس نمی بیند و ضمانت دلدادگیت نمیداند

اما فریاد که میتوانم بزنم ؟؟!

مگه نه؟؟

داد میزنم که ای داد و بیداد دل از کف رفته و قصه بسیار مانده و غصه ذلیلم کرده و هنووووووووووووووووووز مدخل این کوچه علامت توقف مطلقا ممنوع دارد

وباز تو خیال میکنی و من خیال تو را مینوشم و تو فال میبینی و من قال میکنم و این راز همچنان سر دراز دارد و یکی از قصه های هزار و یک شب عاشقی ماست و هیچ کس نمیداند هزار و یک شب بر من و عشق و تو گذشته و شعر کفاف این دل بی سامان را نمیدهد

ام.کا

98

نوشتن و نرسیدن سودای دستان من است در بازار مکاره ایی که جز انسانیت همه چیزش جور جور است

وتو خوب میدانی چه میگویم

دیروزمان به غارت جهالتی رفت دور از دستان اندیشه ما و امروزمان پایمال وحشیگری قومی شد با هزاردستان

فردا هم انقدر بعید که ..........

مسعود

97


یاوه میگویدساعت_-

صدایی که میشناسی و میشناسم _


ومن باز صبور ترین حالت را صورتم گرفته

قسم به قصه های ناگفته ما 

سکوت میجود لبهایم

و نشخوار میکنم تقویم جویده شده ام را

مینویسم از صبوری ساعت و فریاد میشود

چونان کویری که از لحظه لحظه چشم من آباد میشود

مینویسم از تو که جنین عشق در سرت میمکد تمامی خون فاصله را

میخوانند و لب میگزند که ای وای قلم را نطفهء حرام اندیشه تسخیر کرده

خوف مکن

جای ترس درگهوارهء خالی از من و تو تاب میخورد

دستت را بده 

که قلبم به سرعت عشق رسیده در تکرار نام تو

واین زیباترین حرفی بود که دستت شنید و خیالم پر کشید

ام.کا

97.1

به دندان باز میشود گره کور سکوت__

وبازی و بازی و بازیمان دادن ها به گفتن و رپوشیدن کفشهایی که مناسب این راه بود نوید داشت__

ترس در دستانمان آب میشد چون برفی که از دل یخچالهای توچال البرز با ما بود__

و ما هنوز چشمهایمان پر از خواهش گوشهایی بود که هیچگاه نبود__

دستم در دستانی سرد و قوی گره خورده بود__

کنار چادر مظلومیت این عصر خیمه هیچ مکری علم نبود__

هم دردهایمان در خواب بودند و تعداد اندکی تنها اسارت قبیله به بند و بیداری کشانیده بودشان__

پرتمان کردند به خشونت قرنی که میگفتند رد ارابه هایش هم نمانده__

اما بودیم و دیدیم که مظلومیت بر پرتگاه این قرن ایستاده و تنها سه گام و یک نفس تا قربانگاه فاصله دارد__

صبور بودیم و آخته از تنهایی_

صبور بودیم و ایستاده_

گودال فراموشی مردمم چه عمیق به دست اسایشی لجام گسیخته کنده شده__

جلجتا بود و صلیبی که سکوت می جوید__

فدیه دادیم گناهان نا کردهء مان را برای بسیارانی که تحریممان کردند توبیخمان کردند و کتمان شدیم در گلوی کسانی که تنها زبانی مشترک اموخته بودند__


تازه دانستیم یهودا از ما بود و مارا به هیچ فروخت__

و من از نو ایمان آوردم به خدایی که حق طلبی را گناه نمیداند__

مسعود

96



گاه گاهی که دلم میگیرد__

پی اشکی تا د'مه درب نگاه می لغزم__

با خودم میگویم کاش جرمم اندازه پرواز پرستو میشد__

قد یک ذره نور__

تا بن دلهره را میافتم__

و به او میگفتم

که تو

ای بمن تابیده

ای سزاور دل پوسیده-

کوچ کن از دل من-

قلب من زخمی آن هم نفسیست که به هنگام شب و وسوسه ام لخت روی لب من میخوابد__

بهر من می چیند -

یک سبد عشق از اندوه درخت__

ومرا میفهمد -

همچو حوضی که بخاطر دارد نفس ماهی را__

ومرا میداند -

مثل اندیشه یک انجیری که به یک زاغ حلاوت داده_

مثل ادراک شب فانوسی -

که به یک راه علامت داده__

مثل آن وعده دور که لباس سفرش را خودش بوسیده__

تو بگو

رخوت اندیشه سیگار از چیست؟!

تو بدان که چرا تا غزل میبافم-

نه ردیف میجوشد

و نه بیتی پیداست

که بچیند واژه__

چون زمان گشته سزاوار زمین-

ومنه تبعیدی زیرپایم خالیست-

وزمانم رسواست-

ام.کا

96.1

روی دلتنگی من مدام راه میرود این خاک غریب!!

95

تکلیف دستهایمان چه میشود؟!__

اطاقی که ترا نچشیده و تختی که نبوسیده__

سبک شعر هایم با سیاق گامهای تو دائم به صرف فال و افعال نشسته__

تکلیف کفشهایی به زیارت نرفته چه می شود؟!__

تکلیف تکانهایی که دلم خورد__

فنجانهایی که در بی هواسی دستان من شکست__

شبی رو بروی زبان ایینه خزیدم__

تطبیق یافته بود نگاهانم با نگاهانی که نگاهم نکرده__

مشقهای قلمم پر از جریمه با تو بودن __

دفتر شعر های نگفته ام چه میشود؟!!

برای بغضهایم چشمانت را کشیده ام__

برای زخمهایت ناله هایم را کشیده ایی__

ام.کا

94

به خاطره ایی مرده نامه میدهم__

به چمدانی از یاد فشرده نامه میدهم__

به های های کودکی که نسیم__

به صورتش خنجر کشیده نامه میدهم__

به خودم به تو به جدایی_

به اخرین گریه بر استان همصدایی نامه میدهم__

به یادی از من که در چشمان و تنت مانده__

به دو کودکی که در برابرت مانده نامه میدهم__

به هق هق کشیده دستان تو از پشت پنجره__

به افسانه اشنایی نامه میدهم__

به انگشتان تگرگ پشت شیشیه__

به بوسه باران کنار همیشه__

به طرح لخت اندامت روی آن تخت نامه میدهم__

__________________...ام.کا

93

کبوتران سیاهی که در سپیده پرواز میکنند__

تداوم بالهای خسته در نفس ابر __

لبخند پرنده را بر راه مانده میماند__

لیز میخورم روی هوا و میریزم بر گونه ماه__

وقتی فواره نیاز در مرتفع ترین قله شب علت لبخند پلکهایم را جویا میشود__

و بارانی که مدام خاطره چشمان تورا تعریف میکند__

شاید نمیداند و نمیبینی که من جاری میشوم روی رسوخ خاک تا نوازش کنم ریشه هایی را که تندیس اندام تورا ساخته اند__

و شعر را میان لبهایم به نرمی میگیرم و ارام به تو نزدیک میشوم تا این قوی سپید را اهسته بر روی لبهای تو سوق دهم __

دانه -دانه واژه را از زبانم به روی زبانت میچینم که در گویش ناز و زیبای تو زاده شود تمامی اشتیاق من__

ام.کا

92

وتو_

ومن_

وهمین فاصله _

وآن دست خط اشنا_

میگویند تمامی مرا به نامت سند زده است__

پلکهایت را باز کن تا آزاد شود این معصومیت از دست رفته این نسل__

دیگر هیچ مادری فرزندانش را باکره نمیزاید تا منطق حماقت هایی باشد که صدای غیرت نداشته اشان گوش زندگی را کر کرده است__

چرا که قبیله ما اعتماد خدا را بی هیچ مهر و مومی به ارث برده__

صدای نفسهایت را انقدر بلند کن تا دیگر هیچ ناسزا و دشنامی هیچ کوچی را از خاطره بالهای پرستو پاک نکند__

باور کن که باور من بی تو به کما خواهد رفت__

ام.کا

91

من از تمامی لحظاتی که بی تو میگذرد کینه دارم__

برای تو دلم شور میزند و نگاهانم چونان عکسی قدیمی و رنگ و رفته ایی در قاب صورتم ثابت به شب و پنجره مانده__

برای تو نه برای تمامی زمانهای بی من بودنت تلخ و شور شده مینویسد تماشایم__

برای تو تا من برای تو با من شعری امن بنام جاده سروده ام__

دل این اسمان نمور را بوی نا و رطوبت گرفته__

و این میراث ابر است که به دست دریا خواهد رسید__

قصد دارم ترانه ایی بنام رود از دل واژه های کوه بسرایم تا اولین بوسه __

تا اولین نفس__

تا اولین دیدار__

ساز گامهایت را میطلبم خوب من تا زیبا ترین اهنگ تقدیرم را در حافظه گوشهایم و نگرانی چشمهایم ضبط کنم__

در همهمه بی هویتی واژه که با شتاب کوچه و امتداد تمامی حصارهای کلام هیچ انتهایی در تصور گلها نمیرویاند من اینگونه با خود کنار امده ام که دور مانده از این قافله اتهام و شکیم__

مدارا کن با دسته چوبین تبر که از جنس همان درختیست که نام من و تو را خوب به خاطر سپرده__

و یادت باشد شب که اغاز شد اگر چه میدانم درد مند و خسته ایی اما کفشهایت را به غروب بسپار و با پاهایی که برهنگی را به گوش برگهای افتاده میخوانند به خوابهایم بیا شاید راهی برای روشن کردن امید در بیداری یافتیم__

بیا که انتظار در دستان من یخ زده است اما نفسی باقیست__

ام.کا

90

خواب که در چشمانم بیدار شد راه میافتم___

تورا در رویا در میابم و میان اغوشم خواهم گرفت__

بادامهای تلخی که بر اندیشه ات روییده را پیشکش عاشقیهایم مکن__

گناه دارد این 'حس معصوم که یخ میزند گوشه اطاقم__

قدمت اشکهای من بسیار است بانو__

گذر کن از این دالان پاییزی __

به ییلاق برده ام لحظاتت را ماندگیت را و رخوت گامهایت را بشور__

قول میدهم شعرهایم را به دستبوسیت بیاورم و پاشویه ات کنم از تقدیری که تب کرده اش هستی__

ام.کا

89

ببین دیگر دستم نمیلرزد چرا که باور کرده اند دستان تورا__


چشمهایم پرسه نمی زنند به دنبال هیچ نگاهی چرا که یافته ام نگاهانت را__


ببین لبهایی که اشک را در حافظه اشان ثبت کرده بودند ترانه سرا شده اند در التماس لبهاس تو__

وگونه هایم به رنگ شرمی گشته اند که از پس تکرار نام تو بر انها نقش بسته__


اندیشه ام قصیده حضورت را و دلم غزل عشقت را و تنم رباعی چشمانت را و احساسم دوبیتی لبهایت را مدام میسرایند__

صبور شده شیطانی در من به لبخندی از تو__


مطبوعیت صدایت قهوه داغ تماشایت را تعارف سرمای پیرامونم میکند__

برای شعرهایم دستکشی در خور شاءن دستهایم بباف زیرا که حریر میریسند این دستان به معجزه حسی که تو در سینه ام کاشتی__

تنهایی گوشه اطاقم کز کرده و به نظاره نشسته شبیخون اندام تورا محاط بر فضای اساطیری پیرامون من که محبوبه های شب را به طبسمی سرخ و شمعدانی را به رقص واژه هایم کشانده__


مهتاب دیگر با شعرهای من میرقصد بر لبهای حوضی که عطر کودکیهایم را بی دریغ پیشکش ماهیهای عاشقی میکند که ته مانده چشمان مرا بوسیده اند__

و سکوت__

سکوت ارغوانیم چنگ مینوازد به سرانگشت تدبیر تو در تغییر ذائقه تقدیری که شوم بود و شور و نمور __

تکان نمیخورم از تقاطع نگاهانت با صورت و ساعتم تا بار بیاندازی شالی برای شبهای زمستانی این پنجره درگیر با ایینه ایی که تمامی مرا بی تکلم نشانم داده اند__

آری سرد بود زمان و جغرافیایی که مرا باور کرده و انعکاس قطبی ترین ستاره اقبال من نشسته بر امتداد راهی که از پایان اغاز شد و تمامی علائم رو به پایانی دیگر داشت__

ومن در بطن اعتمادم به عشق و اینکه کاری خواهد شد تو را یافتم__

برهنه و خیس میان گندمزار وسوسه چیدم تمامی دانه های حرامی را که از من دریغ گشته بودند__

خانه ات بعید بود و میثاق من مزید __

سوگند یاد کردم که بشکنم قسمی را که تو را برای تمنای من علامت ممنوع زده بود__

وشکستم قفل زندان عرف را به عرفان عشق که چه سخت است توجیه مقدر بر شناسنامه ایی که هیچ دلی را نمیلرزاند مگر دستی را که به سنگسار هزاران تهمت ناروا بلند گشته __

و امروز کنار تو ایستاده ام اویخته بر صلیب و خودم را به چهار میخ کشیده ام تا تو بیایی و مرا بشارت زندگی دهی__

تعمیدم بده به غزل و بشوی مرا در بستری که تبهایم را به من گوشزد کرده اند به شراب__

ازادم کن از هراس تبرهایی که از تن من جدا گشته اند و برای جهنم جدایی هیزم میطلبند__

زیبای من میشنوی غربتم را ؟؟؟__


بیا تا رخوت ببخشیم به سیگارهایی که مرا به شمارش لحظات جدایی نشانده اند__

گوش کن میخواهم اخرین دفاعم را در برابر دادگاه زندگی و شهودی که مارا میخوانند انجام دهم بگذار بدانند تنها سه پله مانده تا طنابی که بی تو بدون به گردنم خواهد اویخت که ما بیگناه بودیم و برای یاد بود هبوط عشقبازی کردیم در ممنوع ترین حالت و مطرود ترین اشتباهی که جز تقدیر مستمسکی بر ان نیست__

دوستت دارم به زیبا ترین شیوه ایی که بی نیاز از هر جنونی مجنونم کرد__


ام.کا

88


خیالم را از اسمان و دستم را از هر تمنایی کنده ام و به گونه های تو سپرده ام تا شاید لبخندی سکون و سکوت دستانم را و ارامش و امنیت گم شده ام را به من باز گرداند__

با تو تمامی هراسم را جا میگذارم در دل تنهایی هایم و به ترانه و شعر خیالت را میسرایم به دفتری که دست ایام هیچگاه تورقش نکرد__

دستانت را به من بسپار تا تمامی خورشید مهرم را به غربتی که دستانت را ترسانده ببخشم__

با تو هر خیالی زندگی و هر رویایی سرنوشت نا نوشته و نا خوانده ء من است __

که قداست عشق را با تو یافتم- همان حرمی که تا پیش از تو گم شده بود در بی اعتمادی نگاهانی که دوستت دارم زمزمه میکردند__


ایینه تورا گوشزد چشمانم میکند و من درمیابم مقیاس عاشقیم را در صداقت این لحجه صمیمی و اشنا__

کاش بودی تا دل گرم تر از روزهای رفته قدم میزدم تقدیر بازیافت شده ایی را که محصول تردید های من بود از ساعتی که هیچ طبسمی در ان شکوفه نمی کند__

اری

گونه هایت را بمن ببخش برای تلاوت عشق و طراوت شبنمی که از واژگان چشمهایت تراویده__

چرا که دستهای من افریده شده اند برای نوشتن و نوازش تو

ام.کا

87

گوشه ذهنم می سوزد__

بس که ناخن های افکارم را جویدم__

دلشوره هایم بوی نگاهانم را میدهد__

از تو می پرسم؟؟

هیچ دلت بهانه گیر شده تا بدانی هیچ لقمه ای چون نام تو مناسب بچه گیهایش نیست؟؟!

راز های سر به مهری از لابلای پیراهنم بیرون زده__

ژرف شده تنهایی هایم بدانگونه که عمیق مینگرم تو را__

دره پر شیبیست رویایت!!

سقط جنین میکنم هر یادی که به دلم مانده بود از دیروز__

شاید این رسوایی تاوان بد منشتی روزگار باشد__

نمی دانم!!

خمیدگی سرنوشت تمامی سنگ ریزه های سریده بر بستر تقدیر را خواهد گرفت__

به میراث برده ام این التهاب سوزناک را از همخوابگیهای بیشماری که با من شد__

به اشک تماشایم کردی و تصویرم مبهم شکل گرفت__

روزه شک دار مگیر" آزاد ه آزادم ببین چون عشق در گیر من است"__

مسعود

85.1


بیا فراموش کنیم واژه ها را__
خیالی به رویم باز شده__
از این دریچه پیله میشکنم__
خواهی دید__
خواهم رست__
ام.کا

ur


مردی را میشناسم که باورهایش را میان درختان بلوط پوسانده__

کلبه ایی ساخته کنار اشفتگی برگ__

میان استرس خاک__

وخواب دیده خوشبختی را__

و گهواره ایی میان دلدادگیش اویخته__

شبها فانوسی از غزل میاویزد به درب کلبه و ترانه ایی را زیر لب به نجوا تکرار میکند:

""به کجا چنین تابان......""

دلخوش کرده به استعداد واژگانی که تنشان بوی عطر شیدایی میدهد __

دلبسته پونه هاییست که دور از جوی زمان افتاده اند__

ومعتمد تمامی پرندگانیست که به اعتماد شانه درخت به زایش زندگی نشسته اند__

گاهی که سکوت میکند قارچها در بکارت نمور پلکهایش میرویند __

تماشایش سخاوتمندانه فصول را از کنار هم میخواباند تا مبادا دلگیری زمستان لب سره ایی را بی ترانه بگذارد در اغاز بهار__

اندیشه اش حوالی رویای جنگل کنار برکه ایی که ایینه بامدادی دخترکی است که موهایش را نسیم شانه میزند و خاطراتش را در فنجان برگ تلخ و گس مینوشد پرسه میزند__

نی لبکش کوک لبهاییست که تکیه بر صورت ان دخترک زده اند و مدارایی با نفسهایش ندارند__

بارها در خنکای سحر تمشک چیده از بوته خار دار ارزو و کیک پخته برای فاخته ایی که جفتش فراموش کرده قرار های دوری را که مقصد دلدادگیشان بود__

شعر میریسد به قامت پاییز و از شیار گونه هایش قصیده غربتش همواره جاریست__

سالهاست فاصله این کومه تا ان برکه را لالایی کرده و خوانده برای مستی گوشهایی که سکوت دردهایش را نمیشنوند__

طوفان سال پیش همه چیز را برایش خاطره کرده و تنها غرورش جسارت گامهایش شده اند برای ناگفته هایی که علت لرزش لبها و خیسی گونه هایش هستند و رسوب ضخیم سکوت جا مانده بر لبهایش__

و دائما چون دیوانگان با خود زمزمه میکند:

""""بگذریم""""

اما این فرمان شاید زمین بی عاطفه را زیر گامهایش سست کند اما نه زمان میگذرد و نه شاپرکی به باور این واژه پیله اش را ترک میکند__

پاییز است موسم عبور ابرهای بارداری که از غربت دریا گله مندند__

مرد کومه ء من اسرار ازل را اموخته و لبهایش ممهور به زیبنده ترین اشکهاست__

"""بگذار این ساعات حرام بگذرد"""

ام.کا

ab


صبور ترین لحظه را بر دوش صمیمیتی یافتم که عطر خوش دلدادگیم را میداد__

من خاموش مینویسم و تو غوغا میکنی__

کاش میشد فاش کرد اسرار زمینی شدن شعرم را__

کاش میشد دستهایت را کنار هم میگذاشتی تا باران بنوشم از جام بهم پیوسته ایی که عطر تو

نه

عطر خدارا دارد__

کاش گله هایت را میگذاشتی و رها مینگریستی افکارم را__

کنار گلها برو و صورتت را موازی افتابگردان بگیر تا ببینی خورشید منعکس خواهد شد بر شیشه و شار پنجره تنهایی من__

کاش کمی مدارا چاشنی نگاهان بیقرارت میکردی تا صبورانه تر فرصت نوشیدن بغضهایت را میداشتم__

میایی و میدانم که روزی چین های این شلیته جدایی که کوه نامیده اندش به نفسی از تو خیالی میشود و صورت پیر دشت را چونان گردن دخترک جوانی زیبا و جذاب چون لحظه رسیدن خواهد کرد__

شهوت امدنت در سیاهی چشمانت دیده ام که بیتابی و بیقراریش در من رسوب کرده و در ترانه هایم رسوخ__

دوستت دارم برای تمامی فصولی که نبودی و نیامده__

ام.کا

84

به هزار لای تردید پیچیده تنم__

فاصله من تا تو را به هیچ مقیاسی نمیتوان سنجید__

جز به خطی شعر و نم نمی اشک__

و این همه مداراییست که با من مانده__

گاهی به ابهام ایینه میخزانم واژه را و گاهی چون باران به صراحت میبارم__

اما ابتلایم فراگیر تر از انست که پنهان کنم حسم را__

خوب خوب من__

کمی صبورانه تر بنگر سخت جانی هایم را__

مدارا کن بر مدار پر تشابه امروزم__

عشق معجزه خواهد کرد__

در بی گمان ترین لحظه ایی که هیچ حسی را یارای تردید به ان نیست__

کمتر مواخذه ام کن به تفالی که این و ان با شعر من میزنند__

خوب امده این نیت__

قصد قربت کن نه غربتی الوده به مقصود__

پلاک دلم ثبت لبخند توست__

لب به لب سیگار مینویسم همه این دوری را__

شاید از من گذشت این شوم بی اعتبار و گوشه چشمانم طلوع کرد نی نی نگاهان تو__

ام.کا

83

با تو هستم _

با تو_

با تو ای خاطره سبز و مطبوع و ملس__

ای بلوغ پر رنگ_

ای تکاپوی حضورت شوق تکرار نفس__

با توام ای عطر نجیب__

ای همه روییدن_

علت حرمت این خاک غریب__

با تو من بیدارم__

گرچه خیسم از اشک_

بوسه ماه و خیال تو به بالین دارم__

ام.کا

82

پاسخ خماری چشمانم مستی گوشهایم بود؟؟

چه افسونی بر شیرینی زبانت ریخته بودی ؟؟__

مرداب لحظاتم را به بوسه ء نیلوفرینت مواج کن_

هفت سین نیازم جور جور است__

سکوت لب _

سرمای فاصله_

سودای اندیشه_

سیلاب چشم _

سکویی برای پرواز_

سریر تنهاییم_

و

ساعتی که به خواب رفته__

عاشقانه ترین علت رویش بهار در پاییز با من است__

سال تحویل به قاعده ایست __

و نام تو هم زیبنده ترین دعا__


-وردی بخوان برای طاقتم__

یکسال و یک سیل دیگر در پیش است و من کهنه لباسهایم را در تازه ترین حسم به تن کرده ام_

ام.کا

81

سلام _مهتاب و مهرو و محبوبم __


گوشه چشم مهتاب کنار پلک ماه سجاده تنت را پهن کن__


دورکعت نماز قضا به دلم مانده__


میخواهم مهر لبهایت را به سجده و سکوت بردارم__


ز اویه تابش احساس من کمی برتر از انعکاس ماه بر صورتت حائل گشته__


تمام وجودت را به چشمانم میچشانم__


گرداگرد تنت به تعظیم و طواف پرسه میزنم __


میخوانم سرودی موزون با نفسهای ملتهب و تب دارت__


شعری که هر واژه اش ایجازی را در هجا با خود دارد__


حجاز گرمی دستان توست بانو__


شراب کهنه نگاهانت را جرعه جرعه بریز__


شنیده ام تداوم در نوشیدن مست میکند__
نه بلاجرعه سر کشیدن!!!__


پر میکشم از قاف عشق به عندلیب لبهایت__


تسلسلی عارفانه__


نه بر دوری باطل __


که بر عشقی ثاقب__


این شعر عید قربانی بود _

و ذبیح ملتمس ان واژه های نام من __

به میقاتی دلخوش کن این حج تمام را__

که من احرامم را جز بر بالین طبسمت باز نمی کنم__

ام.کا

80

شکست اشک وتصویری و حقیقت را همین ایینه میداند_

تلخ است این لحظه_


باور کن_


مدارا کن_


سفرکن_


درون ایینه لغزیدم _


به اشک_


معما گشته ام_



دور و لاینحل_


شدم جاری_
میان گونه و بوسه_



سر راه علاقه گردنه گیران_
همان نامردمان دزدان_



حریصان تبر بردوش_
پالان پوش_



به غارت رفت جنگل و سایه_



تاوان نگاه ایینه در صورت تبدار همسایه_



گناه ادمم_



جرمم عشقبازیست_



در این ایینه محبوسم_



گلم_


یاسم_

نگاهم کن_


تورسوا کن_
شب یخ کرده من را_


از این سلول بی ریشه_


جداکن_


اتش بزن_


بشکن_


غوغا کن_


زمان معتدل و زمین معطل چیست _

حاشا شده اشکهایم_



رسوایی هوس کرده ام_

صورتم را به اشک شستم تا ابرو را از ان پاک کرده باشم_

ام.کا

79

همه چیز را خاک کرده بودند_


حتی خودمو_

شعر هم قبر کن خوبیست_

نقش قبری بود برای هویتی که از یاد رفته _

نمیگذارم دستی حتی به جنازه خاطراتم برسد_

مرده شور ببرد ایده الیستی که لحظه را به نرخ رویش گلی در بهار اینده میفروشد_

زندان بی شعوری شرف داشت به ادعای دوری؟؟

هنوز نمی دانم_

کمکم کن_

تو که امروزه منی_

صورتت را جلو بیاور _

این هق هق اخر را تو راوی باش_

شهادت بده باورهایم را_

بگذار دراغوش تو هم که شده_

لب ایمان دیروزم را ببوسم_

ام.کا

78

آی ی ی ی ی ی ی ی ی ی ی ی ی ی ی ی ی ی پدر!!!

پدرم میبینی؟؟؟!!

این صدا ماتم دردیست که هیچش خواندند___

همان اوای پر از لبخندی که پی رفتن تو خاک راهت شد و رفت___

این سفر__

سفره مان را پر از ماتم کرد__

خنده ها

شادیها

راست میگویم

باغچه را پرپر کرد__

سوت و کور است هوا__

تنگ شده تنهایی__

خنده هایت همه جامانده در البوم عکس__

رد پایست از خوشبختی__

که چکیده به همان لحظه و مکث__

دیگر هیچ کس شاکی نیست که چرا میخندی__

آی آقاااااااااااااااااااااااااااااااااا!!!!!

چت شده ؟؟؟

نیمه شب است وقت خنده دگر بگذشته !!__


آه راست میگفتند__

وقت خنده دگر بگذشته___
پدرم __

مادر احساس من و خواهر من__

خنده ات کو؟؟؟

نامت زینت هر نامه شده__

نامهایت دست به دست دوستانم میگردد__

میهمانی که کسی باز نمیارد شان__

بابایم__

پدر بارانی__

عکس سهرابت هست__

من تورا میخواهم__

که تو سهراب منی__

عشق من__

عشق عروسکهایم__

با توام__

تو__

خریدار همه اشکایم__

عاشق ماه و کتاب __

ماهی و حوض و کباب_

هفت شهر عشق و هشت کتاب__

همه هستند و تو دوری میکنی؟؟؟؟

از انجا مرا تشویق به صبوری میکنی؟؟؟

من که میدانم دلت غوغایی است__

چشم تو دریایی از تنهاییست__


روبروی ایینه __

باهمان لبها و یادگاری های تو صحبت میکنم__

طرح ان لب با من است__

چشم آبی با من و

ابر بهاری با من است__


پاییز رنگ موهایم شده__

سردی دوری تو


علت سرخی لبهایم شده__

دستهایم دست گل کاری شده!!!!

باورت هست؟؟؟؟

جل الخالق بسیاری شده!!!!

میدانم میخندی که چرا؟؟؟

بگذار بگویم قصه را__

خاطره و یاد تو را __



من در باغچه مان کاشته ام!!!!

خاطره سبز شده__

یاد تو گل کرده__

شعرهایت همگی

روییده__

هر کدام یاس شده__

نرگس و نسترن و پونه شده__



شادی صورتشان

شبنم اشک من دیونه شده__

77

خدا تورا افرید_

زمان جنینی در بطن زمین_

نمی دانم با کدام مقیاس بگویم که خدا بود و" تو"_

به خود امد خدا_

وسپس قطره اشکی _

شست تماشایم را_

ومعانی در من _

من و این شیدایی_


خیسی صورت من _

اشک احساس خدا_

واژه "دوری" شد_


و


از ان موقع هنوزززززززززززززززززززز_

تنهایم_

وخدا یادش رفت_

که من_

ومن امروز از او بس دورم_


چون هوا بارانیست_

من نه او_

که خدا را زخاطر بردم_

بی خدایی امد_

تا که یادم برود شیدایی_

ومن شسته شده _

منجمد از دوری_

یادم امد که بسی مجنونم_

لب به لب تنهایی_

وبه ایجاز تو و عشق وقلم شعر شد تنهایی_

ام.کا

76

لب به سراحی نزدم تا که ببوسم تورا-------سیر ندیدم رخ خود تا که بجویم تورا

شهر همه مست و من معتکف روی تو-------هیچ ننوشیده ام تا که بنوشم تورا

راز خدا ناز توست فاش نمی گویدم--------تا که بگویم به خلق نام و نوای تورا

شب به تن اسمان دوخته ام انتظار-------کاش ببینی مرا کاش ببویم تورا

سیر بنوش از لبم تا که بدانی غزل--------نای نی عاشق است مست نموده تورا

کاش که لیلی من بشکند این جام را------قیس بمن طعنه زد ناز و ادای تورا

دیده من دست توست ای همه بارانیم----قبله نوشتی و من سجده بکردم تورا

از همه عاشقان خواب به یغما برفت-----من که نخوابیده ام خواب ربوده تورا

من که تمام تنم پر ز حروف تواست------شعر نوشتی و من مست سرودم تورا

ام.کا

75

باران اگر امد با لبهای تو وضو خواهم گرفت_

وگرنه مماس میشوم برروی تن تو برای تیمم_

حالا دیگر نماز میخوانم به حرکاتی امیخته با خواسته هایم_

نه خواسته هایی امیخته با حرکاتم_

و بدین سان_

شکل میگیرد_

شور میابد_

و حرمت میدهد به حرم_

بی نیاز از هر فلزی که نشان ارادتش باشد_

چرا که نه به غالب محتاج است و نه به صورت مغلوب_

فاتح همه رویا ها و خوابها و نقابهاست_


بی نیاز به هر قفلیست که پاسبان و شهنه بطلبد_

که خود حریص همه دلهاست و گل گونه هاست و مخمل لبهاست و زینت دلهاست و سرایی که مسقف به سکوتیست که در ازل گفته شد به سه حرف_

وهنوز بر مدار احساسم گرد تن تو طواف میکند این واژه های چسبناکی که استحکامشان را مدیون خاصیت لزجی هستند که از افکار تو برای نیاز به بارانیست که تنها به بوسه ایی از تو دنیایی میافریند_

حروفی که سالهاست در اندیشه و شعر و زمان به بار نشسته اند_

شرابی که شیدایی میاورد _

مخلوقی که زیبا ترین خلقت را به ظرافت دل مینشاند روی تمامی نقاطی که اشنای تلاقی اندامیست که شبنم اجین کرده میعاد را _

"ع"

"ش"

"ق"

ام.کا

74

چه سرد شده بستر پهنه کرده بر ایوان برای خوابهای گرمی که از کودکی با خود به امروز کشانیدم_

چه ستایش میکند اسمان از ماه وقتی بغضی نیست تا ابری معنا گردد_

چه زیباست مرگ وقتی همه راهها پیش از رسیدن به تو راه را گم میکنند_

چه وحشتناک است زندگی انهنگام که خورشید برای سوزاندن خرمن گندمی طلوع میکند_

یک بار قصه درست گفتن بهتر از هزاران غصه ءغلطیست که در آن اگر دستی در امتداد خواهشی پیش رفت از بهشت محروم میگردد_

میخواهم خدایم را خودم بسازم متناسب با تمامی نیازهایم نه ان خدایی که تمامی نیازهای مرا متناسب با حکمت خویش میسازد_

میخواهم کفر بگویم وقتی هر گلویی متهم به بوسه های کشیده بر طناب سپید میشود_

میخواهم خدایم را به رنگ امیزشی جنسی بکشم تا شاید یکبار هم که شد طعم فرزند گرسنه ایی را که به چشمان پدر زل میزند چشیده باشد_

میخواهم پیامبرم بی مسجد و کنشت و کلیسا و کعبه از بلندای تن یک زن امت خویش را بخود بخواند_

چرا با خویش بیگانه اییم برای نگاه اشنایی که هرگز نمیشناسیم_

میخاهم برای یک بار از کهنسالگی من مادرم بند قنداقم را ببندد تا به او برای یک محبتش خنده ایی قابل و لایغ به چشمانش ببخشم_

میخواهم فقر را به دست اغنیا سپارم تا از گرسنگی نگاهان مظلومی که تنها اشتباهشان اندکی عرض جغرافیاییست که به تقدیر غلط و بد خطی نگاشته شده حتی یک لقمه را بی اشک مخورند_

میخواهم نباشم برای بودنی همیشگی و یا باشم برای عدمی پیوسته و بی پوسته و اشکار_

میخواهم خدارا در دل ان زن فاحشه ایی بگذارم که اغوشش اندازه تحمل اشکیست که از چشمان فرزندنش سرازیر است_

میخواهم با خدا نماز بخوانم روزی هفده مرتبه و جریمه نمازهای قضایمان را عبودیتی قرار دهیم هم قد بندگی یک خواب سحرگاهی_

میخواهم خدا را پیش از انفجار بمب اتمی در هیروشیما در کنار گهواره ان طفلی که اندیشه اش به وسعت یک سبد هم نیست بنشانم تا ببینم چه حد با مرگ بازی میکند_

میخواهم خدا را به روزه سکوت بخوانم تا شاید دیگر پیامبری نفرستاد برای واژه گانی که به یک قرن نرسیده میپوساند ذهن را و میخشکاند عاطفه را تا ببینم چند میگیرد تا بمبی را به کمرش ببندد و کفر را نابود سازد_

میخواهم سئوال کنم از خدا بی هراس و بی تردید تا ببینم دیگر چه کسی مبعوث میشود از کنار درخت و یا زنده میماند در سبدی که راه کاخ را بهتر میشناسد تا خانه فقر را_

میخواهم مسلمانی باشم بدون محمد و مسیحی بدون مریم و کلیمی بدون تکلم کننده ایی با خدا تا انگاه باور کنم خدا باز هم معجزه خواهد کرد یانه_

میخواهم شبی خدارا میهمان لحظه ایی وسوسه کنم تا شاهد عمری امیزش حلال باشید با تن هر گناهی _

میخواهم خدارا میهمان لحظه ایی از نگاهان شهوانی یک زن و خواهشش برای خوابیدن بر روی یک برگ سیب کنم تا ببینین که ادم از نسل ما بود که تنها یک سیب را پیشکش خواهش خویش کرد اما خدا درختان سیب را به طوفان خواسته هایش خواهد کند_

میخواهم برای یک لحظه هم که شده خدا خواب ببیند که در میان ما زندگی میکند با شریعت خویش تا دریابد کابوسی که به نام زندگی به ما بخشیده تا چه حد درخور شکرانه است_

میخواهم خدا را بمیرانم برای رفتن به بهشت مگر خدا چه گناهی مرتکب شده که این جنت پر از زیبایی را از خودش دریغ کرده است_

حالا دیگر خدا مرده است و در بهشت خویش به شادمانی بسر میبرد _

زمین را سهم شمایان کرده است بیایید از امروز به دور از هر هراسی به گرسنگی و فقزر و بیماری و کج اندیشی و دردهای بی درمانمان برسیم تا خدای جدیدی هبوط نکرده است و مارا به وعده بهشتی که در اسمان است از جهنمی که در ان هستیم غافل نکند که دیگر زمان ماضی را برای صرف بندگیم بکار خواهم برد _

واین کفر همه ایمان من است که تبعید را به هبوط معنا کردن از زمینی اشنا و صمیمی به زمانی سرد و تا شاید روزی باور کنیم که ادم شده ایم و دیگر حوارا نه به سیبی بفروشیم و نه به هر سین معاوضه کنیم بگذاریم عشق خودش بگوید ویار چه کرده نه انکه قصه ها برای میوه ایی بسرایم که در ان ادم را به ویار تن حوا کشانیده است انهم نه به علت لذت که به هبوط از حضیض به ذلت

ام.کا

73

چند صلیب دیگر تاوان بکارت بشر خواهد بود_

بیایید از راه دیگری برویم _

شاید پاک ماندیم و اینهمه ساعت از ما عبور کرد بی انکه خونی بر سنگفرش امروز و فردایش ریخته باشد_

بیایید با هم یک قول بهم بدهیم_

که اگر تگرگی دل میوه ایی را زخمی کرد ما شاخه هایش را به سالهای بعد وعده ندهیم_

بیایید کنار هم راه برویم تا اگر یکیمان افتاد جای کفشهای علاقه دیگری نقش پیراهن هیچ یوسفی نباشد_

اگر جدایی خوب بود چرا کلماتمان را اینگونه ننگاشتیم

ع

ش

ق

بیا لااقل همین اندازه صادق باشیم که تبر را برای سقوط درخت از دره بسویش دراز نکنیم_

بیایید با هم زیر باران خیس شویم_

از کجا معلوم تشنه ایی کنار ما بود و سیراب نشد_

بیایید با هم موازی زندگی کنیم _

اندازه حجم قفس بالهای پرنده را نقاشی کنیم _

بیایید به جوجه های در اشیان نشسته عشق نظری کنیم شاید دیگر دستی مایل به دلشکنی نشد_

بیایید همه همدیگر را عاشقانه دوست بداریم تا اگر در همسایگی قلب ما دلی به عشق مانده از حسرت روزهای قشنگ دیگری اینهمه آه را ضمیمه خوشبختی ما نکند_

من قول میدهم خدا نیز در این زندگی شریک خواهد شد و به بوسه ایی هزاران مسیح را به مردگان تاریک گورهای سرد خواهد بخشید_

بیاییم اگر بر لبی اسمی نقش بست لبها را به زلزله دروغ دعوت نکنیم که این اشوب تنها بر بوسه گاه ما نمینشیند که میلرزاند همه تن را

بیاییم باخود عهدی ببندیم که هر کس زود تر خدا رادید خواب ناز شهر را به عربده این دیدار اشفته نسازیم که این دنیای دوار تا به خود نیایی از خدا خبری نیست_

بیایید با هم برویم برای رسیدن_

نه بی هم برای هرگز نرسیدن_

ومن این را از کهنگی شراب اموختم که تا خورشید و شب و زمین باهم نباشند هیچ اندیشه ایی مست از دانه انگور نخواهد شد _

بیاییم عاشقانه به دشمنانمان نگاه کنیم_

من مطمئنم انها را خواهیم شناخت از خاطراتی که پشت نفرت پنهان گشته اند_

ام.کا

72

بیا و روی لبهایم بنشین_


غزلی خواهم گفت_

سرشارم امروز از عشق _

در حالتی که هیچ چیز زیبایی این روزها پیرامونم نیست جز تو_

در اوج درگیریهایم با زندگی هستم و پر از اشوبم_

در این همهمه و سرمایی که تو هیچ سوزی از انرا تنت نه لمس میکند و نه از لبهای همیشه صبور من حتی ناله ایی میشنوی_

واز چشمانم نیز انقدر دور مانده ایی که فریادهای بی وقفه اش را نیز نمی شنوی _

تو بگو من چه کنم تو جایت برای صبوری امن است_

و بی پناهی مرا عشقت حاشا میکند_

انقدر عاشقی که یادت میرود من در چه اظطرابی با توام_

انقدر غرق عشق خویشی که فراموش کرده ایی این اوای غریب را که دور از اشیانه مانده _

براحتی محک مزن مرا با خودت در عشق اینجا که من به پای تو ایستاده ام جای هیچ تعللی نیست و من همچنان دل به مدارایی داده ام بی مداوا_

و تو برای خوابهای من قصه میخوانی و بی هراس مرا میخواهی اما یادت رفته بستر خوابهای من به تاراج غمگین ترین ناله های امروزیم رفته_


بیدارم مکن که من هیچ گاه خوابی را تجربه نکرده ام واین ارامش مرگ است که بوسه بر صورتم زده_

زندگی را که بر ما حرام کرده اند_

بگذار کنارت این اخرین التماس را عاشقانه بمیرم_

ام.کا

71



بد خط بود خط لرزانی که رقم خورد
اما طبق قانون بیقراری روحی بود که در قلب پاییز یاد گرفت بودن را
قصهء گناه و قیامت را خودم در جهنم سینه ام از نو نوشته ام
سوخت !!
دلم!

جگرم!
دستم!
تو تکفیرم نکن!
کسی که باید تازیانه میزد!
ردّ تایید اشتباهش را پشت کمرم مرهم نهاد!
خیس اشک و اشتیاقم به همین باران قسّم!
من که گفته بودم جای هیچ عبوری دیگر بر تن احساسم نمانده!
نگفته بودم؟!
خزان مده این آخرین برگ وامانده بر لبِ شاخه را!
بیا و شفیع این قیامتی باش که در محشر سینه ام بپاست!
بیا و رَد کن این تنهایی را از صراط لغزان تقدیر!
که من احرام سپید بر تن واژه هایم کرده ام!
بیا و باور کن از دل این شَکِ تلخ چه یقین مَلسی روییده!

ام.کا



70



مینویسم از تو که جنین عشق در سرت میمکد تمامی خون فاصله را

میخوانند و لب میگزند که ای وای قلم را نطفهء حرام اندیشه تسخیر کرده

خوف مکن


من در بیراهه ترین آوا خودم را یافتم

وقتی که باران تمام بغض دریا نبود

من میان چشم همهء آنها که رقاصهء قضاوت دیگران بودند

خیس اشک رقصیدم با تو

هِی نگاه میکردم به زمین و زاویهء بارشم با تمام ابر یکی بود

من گناه کار ترین عاشق عالم را میشناسم

آدم بود 

که فلسفهء خود را برتر از منطق خشک خدا یافت

اما فرزندانش دل به میراث ناب پدر نمیدهند

حاشا را تن پوش روزهایشان کرده اند و خیال حرام زادهء شان را شبیه ترش رویی آیینه هایشان ساخته اند

بگذار آنقدر عشق سقط جنین کنند در پستوی حاشا تا سقط شوند

من زیر باران میبرم عشقم را و تطهیر میکنم لبهایم را که نادانسته بوسه بر ساقهء هوس نگاشته

خوشنودم که گناه کرده ام تا در بهشت ارزوی دیگران نباشم

چه لذتی دارد به یک بوسه و بستر تو کافر تمام خدایان تراشیده شده از اداب دیگران باشی

ام.کا

69

ممنونم که به به این زیبایی قاصدک را خبر میکنید تا شعر مرا

عشق مرا

به دست محبوبم برسانند

چرا که میدانم امضا کرده احساسم را به لبخندی

و تعمید داده واژه ها را به شوقی

که برهنه میکند ماه را در سینه اسمان

ومن خواب میبینم اغوشش را

و سیاهی شب دستش به انکار ما نمیرسد

که اشکاریم در اوایمان به صوتی زیبا

ممنونم که دعوتم را میپذیرید و در جشن دلتنگی من شرکت میکنید

بارها با شعرهایتان همسو با تابش افتاب افکارتان که اشنای اندیشه من است گریسته ام و لبخند زده ام به شادی مواج پیرامونتان

شکر میکنم که تنفس در لحظات پر بهت قلب و قلم را به ما بخشید

تا غنی باشیم از تمامی ثروتهایی که در کوتاه زمانی به تعفن خود پرستی و غرور می افتند و فراموشمان میکنند چشمهای گرسنه و خسته و معصومی که با ما شریکند در غنائم بدست امده از زندگی

افتخار میکنم همنشین شما هستم و گفتگو میکنیم به شعر که الفبای نجیب و اشنای ماست و یادگار خدایی که همین نزدیکیست

پای ان کاج بلند

پشت همین شب بو ها

مسعود

68



این روزها خورشید خاطره نمی نویسد
ماه ملال میکارد 
سبد سیب هایم را کسی دزدیده
ام.کا

67



باید صبر کرد...
باید بود و دید
باید مبتلا شد و فهمید...
میدانم ها و میفهمم ها هیچ عمق و معنایی ندارند
انگار تنها من باید درک کنم همه ی آنچه باید را
"تگرگی نیست!!!
مرگی نیست!!!!

66

پر هیچ کبوتری را برای نوشتن شعرهایم قلم نمیکنم_

در مسلخ شقاوت با لبهای احساس سخن گفتن واژه کشیست_

قلم من عطر مریم و یاس را به جوهر دارد_

چیزی نمانده_

این بیتابی به سلامی گره خواهد خورد که عطر خاک و باران دارد_

عطر کوچه پس کوچه های آن سالهای دور_

عطر موهای تب کرده تو_

بانوی سرزمین افتاب مرا ببین_

افتابگردان صورتت را به سویم برای چشمکی هم قد عشق باز گردان_

میخواهم این بار من بگو "مردی هستم در استانه فصلی سرد"

تو هم بیا و با من سهراب را برای یک لبخند _

فروغ دلیل رخوت همه سیگار هایم_

و شاملو را اندیشه خوب هر شعر کنیم_

بیا لب بزنیم به هم من مطمئنم مست خواهی شد_

بیا سفر کنیم از خود تا هم_

میانه راه به هم خواهیم رسید و زندگی خواهیک کرد هم قد عمر_

من برای دیروز تو مرهمی از اشکهایم ساخته ام_

تو برای فردای من سایه ایی از نفسهایت بیاور_

زمان بر مدار زیبایی تو میگردد و من تنها برگی هستم که اشنای پاییز است که وعده بهار را به تن ساقه دوخته_

بیا قصه های من چشمهای خواب الودت را گهواره میشود_

غزلک نیشتر ناباوری را از کنار شاهرگ باورم بردار_

ام.کا

65



آن هنگام که
سئوال آیینه ها
بی پاسخ میماند

ودر چشمان تو

من
به شهود و شگفتی
لمس میکنم تقارن صله هایی که
نه به ذاتِ من و
نه به سرشت تو
قائم است
واین تنها ریشه ی
ماست

ام.کا

64

پيراهنت چراغ چشمك زن زرديست



من در حاشيه خطر زندگي مي كنم


وتو یکی از باکره گان اورشلیم هم که باشی مسیحت را من مدتها پیش بر بلندای نفسم میخکوب کردم به سکوت


مرا در کنار کسی منشان

ثانیه ایی بی تو بودن سی سال صبوری میطلبد

آن شراب سه ساله را با این کهنه درخت عشق محک مزن

من تمامی ثانیه های تولدت را برای تنهایی های لیلی قصه خواهم کرد

به ناز نشسته ترانه بر روی لبهای قیس

اسب سفید ارزویت در دشت سینه من شیهه میکشد

داس بردار و درو کن اینهمه ساعت هرز را از زندگیم

ام.کا

63



من باور نمیکنم صلیبی را که در چشمان یهودا نطفه بسته
اصلا باور نمی کنم که اگر خال زیبای خیانت بر گونه امروز نبود
هیچ عروسی حجله اش به لبخندی تلخ خونین میشد!!
من مقدس ترین نیایش را در بکارتی یافتم که پیش از تاراج عشق در زفاف پسند دیگران برداشته شده بود!
من ضریح شهوت نگاهان تو را با آن خدای خانه نشین معاوضه کردم

خدای من زمزمش اشک روسپیانی است که دستشان به خیال گهواره ایی هم نمیرسد
نگران نشو!!
آرامم
آرام تر از دانه های عرقی که روی پیشانیت پا به پا میکنند

ببین!! از زخمهایم بجای خون اشک میاید!!
من باور نمیکنم تو که باشی هیچ خنجری نشانی سینه ام را پیدا کند
این روزها دست ماه را میگیرم توی خیابان پرسه گردی میکنم
ستاره و فانوس و خانه و خورشید را بخشیدم به یک بوسه
حالا قصه هم که میگویی من بی غصه زندگی میکنم
ام.کا



62

'گناه دیر رسیدن را به پای جاده مگذار_

فاصله غرورت تا من را در میزان ناباوریهایت ضرب کن_

حاصلش اینهمه حوادثیست که توجیهش وحشت افرین میگردد_

اما قصه ساده تر از ان است که می اندیشی_

شعر پوشیدم و پسند بسیاری شد_

همه ناخن های انتظارم را جویدم و کفش احساسم به پایم بود_

گم کردم خودم را در خواسته های کسی تا شاید من اگر لبخند زندگی را ندیدم او باور کند روزهای خوب را_

مهلت بده دریا طوفان را به صدفها خواهد اموخت_

بوسه صخره باش بر لب موج_

ارام خواهم گرفت_

ام.کا

61.1

در لحظه های تنهایی من_

همه خودت را دریا دریا در من ریختی_

شب پر شد از تو_

ومن پوچ و تهی از خودم_

پاییز وزیده بر اطاق من_

پنجره گامهایش را گوشزده من و گلها کرده_

زمان همچون گیسوان تو لخت_

زمین دل داده به برگ_

وباز رسیده ام بر لب سکوت_

پرتگاهی از خاطرات_

شعر شده ماه و غزل گشته مهتاب_

از برگهای محبوبه شب نگرانی چکه میکند_

بید در گوش باد ارام نام تو را زمزمه کرده_

زخمهایم در پاییز دوباره تازه گشته اند_

شبنم نشسته بر ساعت انتظار مرا به تماشا نشسته_

بوسه بر لب های فاصله میزنم تا چشم بگشایی _

ام.کا

61

می کوبد وجودش را به سینه این دل بی تاب
انقدر که بی تاب تو است بی تاب من نیست
لب بستم از تکرار نام تو در این خانه
مرغی که پرپر می زند مرغ چمن نیست
فصل بهاران طی شد و این قلب بی حاصل
فکر دمی بی تو برای زنده ماندن نیست
خواب رفته در اغوش سرما و زمستان زندگی
شب دلیل شعرهای بی تو بودن نیست

گل به سرما دل سپرد و خاک با ریشه
غنچه میان جمع شاخه فکر شکفتن نیست
میرسد فردا برای وعده ها ی انتظار
ساعت عمر وعدگاه امنی برای دلسپردن نیست

ام.کا

60



من ریشه بسته ام نه به خاک!!
به عمیق ترین لحظه بوسه!
در دلِ تشویش جوانه زدم !
ذوق کردم با شبنم اتفاق و و دل سپردم به آنی که دانه دانهء موهای تو ذکر نفسهای مرا جذب میکردند!
تن سپردم به این علت جذاب جزر دوری و مَد زیبای نگاهان تو!!

یادت هست میان معاشقه ما ماه کامل شد؟!
از هم آن شب زوزهء گرگها نوید تکوین رویش این عشق بود!
چه ساده اند آنها که نمیدانند فصل های زندگی مرا چشمان تو به دست گرفته اند!
از زمستان دلخوریهایت تا بهار اولین بوسه منه پاییزی یک سال جوان تر شده ام!
مسعود

59



دل شب غوغایی دارد با من و این سکوتی که نشانه رفته خیال تو را

قدّ دنیایی ابر دارد این نگاه

بیا کنار من و این تنهایی که نام تورا از بهر میکند بنشین


ببین صبر این انتظار هم تمام شده

مرحم دستانت را تنم

روحم

تنهاییم 

صدا میکند

برای من شعری از نگاهانت کافیست

تا شیرین تر از غزل

غلیظ کند علت بودن تنی را که انتظار شرمنده امتداد نگاهانش شد در دل این کوچه

به دندان گرفتم دلم را پیش مردمی که تهمت کالای خوش نرخ زبانشان بود

خریدم هر حرفی را به ناز نگاهت و نیاز این دل در به در

میدانم که میدانی جز یک بوسه تو هیچ خاطره ایی را ماه برای شنفت مهتابی که پشت ابر حاشای زندگی مانده ندارد

یک تکه از نفسم فرو میرود در یک لبخند تو بر اطلسی و میخک

و حسودی میکند چشمانم به خطی از تو که من نبودم و نوشتی

به خط سرخ لبخندی که حتی بی واژه بر دیوار امروز نگاشتی

گوش کن شعر نمیگویم تا بر قامت هزار اما و اگر نقد شود

یک تماشا از تو را آوردم و قیامتی شد از چرایی هایی که نمیدانند به چه حالی با هم بر لب مهتاب و دشت خندیدیم

تفسیرمان کردند که حرام بود بوسیدنت

و من همه ء این نگاهان شور را به بارانی

یا تگرگی 

یا نمیدانم برق و رعد روزی که گرفتار شدم تعبیر کردم به هبوطی که تنها شایستهء این روح پاییزی بود و هیچ اشکی بدرقه امان نکرد

خودم قد همه ء ابرها و عابرانش گریستم 

غصه نخور میراث لبهای شور

خود عشق بودی و هیچ یهودایی تورا حتی به قداست صلیب هم نمیتواند از من بستاند

که من میدانم و عشق

که بهار پس از بوسه ایی از تو رمق داد به این بودن برگوارهء تقویم

من از دل این اووج به انتظار آن روز زیبا رستاخیز ساخته ام

به بلندای بغض 

به قواره تنم

به به قداست نامت

مسعود ........

بیست و هشتم ژوئن / 2011

تنها روزی که برای دلم تاریخ تولد گرفتم ♥


58


روی تراس قدیمی افکارم _

روی صندلی قدیمی انتظارم نشسته ام_

سپیدار را به اغوش نگاهان مشتاقم کشیده ام_

شکسته های دلم را زیر واژه های خزان پنهان کرده ام_

به مهر

به اشک

وتو میرسی کنار ساعت خوابیده تنهایی من_

کوک میشود با نگاه تو همه لحظه ها_

پاییز را از پنجره اغوش من ببین_

که اگر مرگی بود

تگرگی بود

تن من سپر بلای تمامی حادثه های شوم 

دور از لرزش نسیم

و چندش بی عشقی

عکس من ایینه ناز های توست

شانه کن موهایت 

تل یاس بزن بر ان ظلمت شبهای تنهایی من

کوزه نگاهانت را به روی شانه میگذارم تا ان چشمه دور


چاروق شیک اشتیاق را که میراث قیس بود میپوشم

سایه به سایه لبخند لیلی گونه ات 

اوارگی میخرم برای لحظاتم

به بهای عمر

عاشقانه احرام میپوشم با شعرهایم

سپید و پاک

و طواف میکنم تمامی روزهای بی ملاقاتت را

سنگ میزنم به هر وسوسه ایی

تا دلم لبریز زمزم واژه های تو گردد

برای تمامی اکنون هایم در آتی

وعاشقانه شعرهایم را ذبح لبخندت میکنم

نه به حکم شرع

نه به تقلید عرف

به سحر دیدارت

ام.کا