پاییز پایم را به بودن باز کرد
باران بود و شتاب ابرها
رها شدم در تکرار بی رحم ساعت
در حّد فاصلِ فصل ها
نامی بی نقطه
و خزانی بی وقفه
تو بهاری ترین نقطه ها را داشتی
و من در امنیت چشمانت
فراموش کردم تمام سالهای پُر کدورت کبیسه را
فروردینی ترین فردایم به خط توست
ام.کا
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر