۱۳۹۱ آبان ۱۴, یکشنبه

232



ناگهان یادی مرا ربود_
قصه ایی دور تر از خاطراتی که گاه و بیگاه میهمانشان هستم_
چه سفریست زندگی_
مخیر به امدن نبودیم اما جذبه گرمای کلام افتاب مرا با وعده راز مهتاب به روزی نو کشانید و من پا به پا امدم تا امروز_
وامروز در اثنای انجماد قرنی که همه هویت دیروز را به نشانه و گمانه نشسته صبورانه قدم میزنم_

فصل ها و فاصله ها را_
متعجبم از جان سختی خویش _
واهه واهه تشنگی رادر سفالینه های قیمتی به نام زندگی و به کام سرهایی که مسالمت امیز همزیستی میکنند با کرمهایی که رزقشان را در سفره های رنگین و جواهر نشان جسدی متعفن به نام "زنده گی "به ما فروختند و ما به این خیال قدم زدیم همه شناسنامه را_
و به هنگام امدن معامله کردیم همه علت را با سرعتی شگرف به التماس ماندن_
ودیدم دریوزگی کسانی را که هزار بار جان کندن تنها برای اینکه یک بار جان نکنده باشند_
وحالا دیدن را به چشمهای خواب الوده سپرده ایم و دلخوشیم که نادیده ها دیده ایم_
عشق را به کشتارگاه معطر و زیبای هرزگی بخشیده ایم و هر لحظه سلاخی میکنیم شخص ثالثی را به لبهای خشکیده از ذکر و دعا _
برای اثبات یک نطفه پوسیده که غالب زیبایی را تن پوش انسانیتش کرده ایم قربانی میکنیم تمامی شرافت زندگی را_
و به داوری نشسته ایم معقولانه و فیلسوف مئابانه با مجوزی که از پیش برای خود صادر کرده ایم دیگران را_
اما ایمان دارم این نقاب چفت صورت هیچ اندیشه مکاری نخواهد ماند و زمان میدرد تصویر کریه و سایه وار هر سست عنصر 
سبک مغزی را_

"قسمتی از سوگنوشته من به نام ""درد و دل من با سایه از دست همسایه"" مسعود



هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر