۱۳۹۱ آبان ۱۴, یکشنبه

267



نوبر کردم اولین نمازم را 
در سرخ ترین گونهء هوس
وقتی که شرم هنوز سرش روی شانه ام بود

ابلیس را در فراموشخانهء نیاز گُم کردم

ومن در انکار خدا باتو 
ازیاد بردم من تنها شرط قمار خیر و شّرم
پذیرفتم سهم من از بهشت 
هیجان آغوشیست 
که در برابر التماسم 
عریان شده تا محک بزند صبوریهایم را

آن روز 

تو شعری به لب داشتی
و درانتهای کوچه عصیان رسیدنم را پا به پا میشدی
و من نقش آدمی را داشتم
که تمام حجم استدلالهایش 
را بی درنگ به غمزه ات باخته

و چنان اسیر هیجان جنونت گشته
که اشاره های هیچ ناقوسی 
و صلای هیچ اذانی 
اندیشه قدمهایش را سُست نخواهد کرد
چنان که خدا هم به انتظار بازگشت من نبود

به یاد ندارم فاصلهء مرزهای بندگی 
تا مرغزار این نیاز عاشقانه
چند بارِ ناز را بدوش کشیدم؟؟!

اما خوب میدانم عطش اشتیاقم
در سراشیبی آغوش تو
زمان را جا گذاشت در استخارهء زمین

وسالهاست رو به تو سجده میکنم 
و در مسیر هیچ تاراجی نبوده ام
پس هیچ کینه ایی از ابلیس ندارم

و من هر بار که از آن کوچه عبور میکنم
تجدید میثاق میکنم با کُفر نابی 
بنام عشق

که مرا با دوست داشتن رویین تن نموده

ام.کا



هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر