۱۳۹۱ آبان ۱۴, یکشنبه

225



میخواهم به نگاهانت تکیه کنم
بگذار هراس دستهایم فرو کش کند
به زبان باران از غصه دریا برایت شعری گفته ام
ابرها شاهدند
پرستو شعر مرا خواند که کوچ کرد

به چشمان اهو نگاه کن
چقدر زندگی را نگران می بیند
من میان نفسهای ان اهو و اشیانه پرستو بوسه ایی از تو خواهم گرفت
با من باش برای اخرین بوسه
برای اخرین رقص
برای اخرین کوچ
شاید ایینه همه ما را یکجا کشید
بی هراس هر فردایی
و بی تلخی دیروز
بیا در یک فنجان قهوه امروز را بنوشیم
فال ما یکیست
مسعود



هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر