پنجره به ابهام باران
ومن به تکاپوی جفتی برای همه بی سامانی هایم
شعر بهانه بود
نوشتن جرمی که در جلجتا بر بلندای صلیب حک شد
ومن ساده بودم
ساده تر از ایینه
دلواپس تر از برگ
تو واژه شدی
زاده شدی
ومن در بطن یک لبخند تو
از اینجا که من صدایت میکنم هزاران هزار دره هماوای من میشوند
پیکهایی بی بهانه
که مست کرده نی را در میان نیزار
حرارتی که در نای چوپانان دمیده گشته
بگذر از اما و اگر های ذهنیت تلخ زندگی
فرصت نیست
صدایم کرده اند
اگر دیر رسیدی
کنار پنجره اطاقم بایست
باران خواهد بارید
دستت را به پنجره بگذار ببین چقدر درد کشیده ام
کنار این روزنه تنهاییا نتظار به تو خواهد گفت که چه صبور بودم در درک شب و خلوتم
شعری بگو
جای خالی دستهایم لبهایت را خواهند بوسید
وتو زمزمه خواهی کرد زمان را با ساعت اطاق من
میترسم از قرار های بیقراری که انباشته از وعده های بی فردایند
همواره برای کابوسهای من دستی بوده است که نرسیدن را به بیداری بخشیده باشد
حریق کلام من را ان درخت خشکیده بر فاصله میشناسدهمان تک درخت تنها را میگویم
که چون من ریشه اش به انتظار باران دل خوش ساخته
دیر مکن زندگی منتظر تعلل روزها نخواهد ماند
میگذرند بی هیچ شرمی و میسوزانند هر چشم خیسی را
ام.کا
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر