۱۳۹۱ آبان ۱۴, یکشنبه

227



پنجره به ابهام باران
ومن به تکاپوی جفتی برای همه بی سامانی هایم
شعر بهانه بود
نوشتن جرمی که در جلجتا بر بلندای صلیب حک شد
ومن ساده بودم

ساده تر از ایینه
دلواپس تر از برگ
تو واژه شدی
زاده شدی
ومن در بطن یک لبخند تو

از اینجا که من صدایت میکنم هزاران هزار دره هماوای من میشوند
پیکهایی بی بهانه
که مست کرده نی را در میان نیزار
حرارتی که در نای چوپانان دمیده گشته
بگذر از اما و اگر های ذهنیت تلخ زندگی
فرصت نیست
صدایم کرده اند
اگر دیر رسیدی
کنار پنجره اطاقم بایست 
باران خواهد بارید
دستت را به پنجره بگذار ببین چقدر درد کشیده ام
کنار این روزنه تنهاییا نتظار به تو خواهد گفت که چه صبور بودم در درک شب و خلوتم 
شعری بگو
جای خالی دستهایم لبهایت را خواهند بوسید
وتو زمزمه خواهی کرد زمان را با ساعت اطاق من
میترسم از قرار های بیقراری که انباشته از وعده های بی فردایند
همواره برای کابوسهای من دستی بوده است که نرسیدن را به بیداری بخشیده باشد
حریق کلام من را ان درخت خشکیده بر فاصله میشناسدهمان تک درخت تنها را میگویم
که چون من ریشه اش به انتظار باران دل خوش ساخته
دیر مکن زندگی منتظر تعلل روزها نخواهد ماند
میگذرند بی هیچ شرمی و میسوزانند هر چشم خیسی را
ام.کا



هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر