روزگاریست که این ویرانه
صاحب خانه و پنجره و زندانیست
نه خیالم با او
نه که هر دَم یا هو!!
من و این قصه تب دار و نحیف
شرح مجنونی یک دشت پر از قاصدکیم
من همینجا ماندم
رازِ اشکِ قاصدک را خواندم-
لب به این شیشه سپردم تا اشک
ردِ احساس مرا باور کرد
یاد ها دور شدند
یار ها بگریختند
قصه شوم مرا
نه سپیدار به هیچ خوابی گفت
نه سفر بر تن هیچ راهی سُفت
من و شب مست شدیم
تو و ماه هست شدید
من این بوی غریب شعر پر دردِ یک سبد خاطره ایم
من و این عشق نجیب شور شیدایی یک ترانه ایم
دل به راهی بگذار که پر از شب بو هاست
گل به فصلی بسپار که پر از مینو هاست
ام.کا
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر