من در انتظار هیچ کَس خویشم که چون تو پرده های تنهایی مرا تکان نمیدهد_
من منتظر جواب نگاهان بسته ایی هستم که در عمق خوابهایش چون چشمان تو اسم مرا مینویسد و کودکانه لبخند میزند _
من معطل گامهایی هستم که پنجرهء این اطاق هر شب از ماه سراغش را میگیرد و به اشکهای من از این سو و رسوایی ضجه باران از انسو شکیبا به هراز گاه نوشتن دل سپردهِ پر فروغ_
من به گمان گمنامی عشقبازیهایمان نشسته ام پشت تصویر تماشا و رسوخ اندیشه های تفسیر شدهء دیروزی در تن پوش شیک و رنگارنگ امروز_
من مسخ هوشیاریهای موهوم خودم هستم از دریچه و دولاب تراشیده شده بر قامت تو_
"تو" یی که دیگر تنها ضمیر خشک هر لبی نیستی جز ادبیات برافروخته دل من_
من پابه پای این نجوای سِحر انگیز نای تو که از پس متراکم ترین ابرهای پاییزی این حوالی بلند ترین آوا را به نامم بخشیده تحمل میکنم حجم ملموس فاصله را_
من روبروی آب و آیینه هر بامداد سلام میدهم به آرزوهایم که به نجابت نفسهای تو اندود کرده اند جانِ زخمی خود را_
چونانکه هر شامگاه به خیال تو بخواب میفرستم رویاهایم را_
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر