۱۳۹۱ آبان ۱۴, یکشنبه

262



چشمانم خیره به رسیدنت بود که واژه همنشینم شد
ترانه وزنی بود که تو به شب و خلوت و عشق و شبنم بخشیدی
حالا آوار غصه هایم دفن کرده صدای زوزهء بادهای وحشی که از جِرز زندگی حجوم میاورند
دیدارت فصل گل را به تن همیشه و عطر اندامت گلاب را رایحهء این عشق دو اتشه کرده
درد ها مُرده اند

درب ها بغضی ندارند
این کُلونِ گلایه بر پاشنهء خویشتن داری های بی حصار من میگردد
فرمان به اشک بده تمام قهقه های عالم را ضجهء گریه هایم میکنم
بگو بخند غصهء زندگی را شکوه لبخند اقاقی و یاس میکنم بر جگر سوختهء لاله و نسرین
بگو بمان تمام کفشهای رفتن را از پای همهء قاصدک ها میکَنم
شراب عشق قدح سینه ام را بنوش و برقص که اندامت پیچک ناز لحظه هایم شده
ماه من معاشقه با توست بی نیاز از هر نور و نگاهی
میبینی؟!!
رسیده ام بی آنکه رفته باشم!
و ساخته ام با آنکه سوخته بود !
وقتی خواب بودی من بیدار کردم تمام رویا را
پروانه ایی که گِرد گُل و شمع میگردد حج و طواف را به شب پره و فانوس میاموزد
چونان که تو یک بار گفتی بمان که نفسهایم عمریست به پژواک فرمان خدای گونه ات نشسته اند

ام.کا



هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر